تبلیغات
نه هر کسی دیوانگی داند...
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 آبان 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 
سلام. 
فعلا سراغ مرا فقط از خدا بگیرید. این خانه متروکه نیست، سکنه اش به خویشتن سفر کرده است. مگر سفر بی انهتاست؟
 حسین . پ ، 8:32 شب شنبه، 1 آبان 1389


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

 

...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 شهریور 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 
 دو بهشت یا دو جهنم. همچنان مهمترین دغدغه برای من. جمع اضدادی پایان ناپذیر و بی برنده. 
 این بار شاید کمی متفاوت تر. حتما متفاوت تر. 

 سلام دانشگاه!
 و به ایمان تقلیدی از چند دوست ، خداحافظی نمی کنم. خدا  حافظشان باد.

 بسم اانور
 من حسین . پ ...


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 
آنگاه ادیبی گفت: «از سخن گفتن بگو.»
و در جواب گفت:
هنگامی سخن می گویید که با اندیشه های خود در آشتی و آرامش نباشید.
پیامبر-دیوانه ، جبران خلیل جبران
 برام زیاد پیش اومده که احساس کنم نباید و اصلا نباید حرف بزنم. اینقدر از خودم بدم میاد این وقتا که همیشه منجر میشه از چند ساعت تا چند روز، سکوت کنم. البته حالا دیگه واقعا موفق شدم تا حدی ساکت باشم. اصلا حرفی ندارم که بزنم خیلی وقت ها. 
  این جمله از کتاب حسابی از همون دفعه اولی که خوندمش به مخم چسبید. اگه آروم باشم که دیگه غر نمی زنم. اصلا حرف نمی زنم. نه اینکه بحوام بگم حرف زدن بده و اگه واقعا آروم باشیم حرفی نمی زنیم ، نه. اما یه جور خاصی این جمله رو دوست دارم. شاید دلیلش اینه که... ا اصلا ادامش بذارید بنویسم:
  «... و هنگامی که از آرام گرفتن در دل های خود وامیمانید ، در لب های خود مسکن می جویید و صدا به شما تسکین می بخشد.
بیشتر سخنان شما اندیشه شما را دردمند و اندوهگین می سازد ... » (همون کتاب دیگه)
  دقیقا همینه ، بیشتر سخنانم اندیشمو اندوهگین میسازه، البته نه به این خاطر که جبران در خط بعد که من اینجا نمی نویسمش گفته ، بلکه به این دلیل که چقدر حرف می زنی حسین!  یا اینکه حالا تو بگو کی میشنوه؟ یا چندتا دلیل دیگه که بی خیال. 
  اما وقتی بیشتر ساکتم ، راحت ترم. دلیل اینکه مدتی اصلا دوست نداشتم بنویسم این بود که اینم یه جور حرف زدنه. الانم که دارم می نویسم ، همچین حس خوبی ندارم. اما با حسین قرار گذاشتیم که هروقت حسش باومد ، قلم به دست یا کیبورد به انگشت شم. وقتی ساکت باشم آرام ترم، راضی ترم. شاید چون اون موقع از صدتا حرف که دارم یکیشو که ارزش داره می زنم. اینجوری اندیشه اندوهگین نمی شه. سکوت خوبه.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

سلام.

امشب ، یعنی دیشب ساعت 9:30 بود که بهم زنگ زدن گفتن فلان مطلبایی که برای ما فرستاده بودی ، مرد قبول نیست و مسئول مربوطه گفته مطالب اصلا دخترونه نیست! این دفعه اول نیست که چنین چیزیو می گن ، اما دفعه اوله که من می خوام در موردش بنویسم.

  مطلب برای نشریه ایه که مخاطبش دخترا هستن. باشگاه دانشگاه کارفرماش شده و ما هم می نویسم. تیم اصلی نویسنده ها میشه گفت حداقل 80 درصد و حداکثر 95درصد تقریبی پسرن. اما واقعا چه اهمیتی داره؟

  که گفتن مطبا دخترونه نیست، باید جوری بنویسند و چیزی بنویسند که یه پسر اصلا دلش نخواد بخونه! این چیزیه که از ما خواستند. اما واقعا چی باید گفت؟ یعنی چی مطلب باید دخترونه باشه؟ مگه قرفیم می کنه؟ مگه من جین آستین نخوندم؟ مگه من از فیلم های رمانتیک خوشم نمیا؟ مگه هیچ دختری نیست که فلسفه و سینما بخونه؟ مگه کتاب هم جنسیت داره؟ بابا آخه یکم چشماشونو چرا باز نمی کنند؟ چرا هنوز می خوان بگن تفاوت و تمایزهای اینچنینی بین پسر ها و دخترها هست؟ تین خط کشی های نادرست تاکی؟

 من اینطور فکر می  کنم که این مسئولای دست اندر کار یه ذهن کاملا سنتی و کپک زده دارند. از اونایی که می گن زن وسیله ایست برای خانه. از اونا که حتی اگه خودشونم زنن، معتقدند که باید دخترهاشونو تو خونه نگه دارند تا آفتاب مهتاب نبینن. از اون دسته که تفکرشون به سمتی میبردشون که نتیجش تربیت هرچه سطحی تر دخترهاست ، دقیقا مطابق همون دید کلانی که کشور داره ، برای تربیت مردم و مثال دم دستش چیه جز همین صدا و سیما و کیفیت نازلترینی که محصولاتش دارند. این دید دختری رو به تصویر می کشه که باید مهمترین دغدغش مثلا ... نمی دونم چه مثالی بیارم. آهان مثلا مهم ترین دغدغش اینه که خاله زنک قهاری بشه! اما آیا دختران هم نسل من اینن؟ نه! نه! صدبار نه! وقتی می گم این خط کشی ها احمقانس همینه. من و تمام دوستام بی توجه به جنسیت هممون شکل همیم ، با یه سری آرمان و علاقه و هدف مشترک. حالا خوبه آمار های کشوری هر لحظه بیشتر مشخص می کنه که در بسیاری از زمینه ها دختران که پیشتازن.

  فکر کنم این دوستان انتظار دارن یه مجله زرد زرد زرد بیرون بیاد نه اینکه الان ما می نویسیم خیلی شاخ باشه ، هرگز، یکی از دلایلشم اینه که خیلی دستمون بستس ، در هر حال نشریه مربوط به یه ارگان دولتی می شه. اما فکر کنم مطلوب اینان اینه که تیتر بزنیم: عشق ناکام دختر 15 ساله! چگومه وزن کم کنیم؟ کرم زلوبیا چیست؟ راه های ازدواج موفق ؟ چگونه جذاب شویم؟ فرهنگ دینی و ازدواج و...

واقعا متاسفم برای دخترای سرزمین خودم که وقتی تمام دنیا آدم هارو به سمت سطحی شدن میل میده ، تو مملکت خودشون سیاست ها اون طور دنبال میشه که اونا هر روز افول کنند و زنده باشندو موفق که هرگز چنین ننگی رو بر خود بر نمیتابند.

چهارشنبه ، 17 شهریور 1389 - 4:30 بامداد

پی نوشت: این همه حرفام نبود ، اما ذهنم آشفتس.

پی نوشت: باور کنید هرچند این نشریه مناقع اقتصادی برامون داره ، اما اگه ما ولش کنیم میشه یکی از ده ها نشریه ای که همزمان با ما داره چاپ میشه و از صفحه اول تا آخرش به مشمئز کننده ترین وجه ممکن رو اعصابه. حیف این بودجه ها و وای بر این همه حماقت.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 شهریور 1389 توسط حسین | ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

سلام.

هرکاری کردم بخوابم خوابم نبرد. گفتم عمرا بلند شم برم نت، اما واقعا خوابم نمی برد. آماج افکار ریز و درشت امروز ریخته بودن سرم. آخرش من اومدم دیگه.

 دیشب یا پریشب بود که تو ذهنم یه پست عجیب داشت شکل می گرفت. عجیب که نه ، تکراری شاید. بیشتر ناشی از چمیدونم فشار روانی بود شاید. تقریبا مطمئن بودم که دیگه تا چند سال قصد ندارم وبلاگ نویسی کنم. هرچند الانم آنچنان نمی نویسم. اما خوبه که وقت نشد و خوبه که حسابی تجربه به من آموخته وقتی اعصابو روانم سرجاش نیست ، هرگز تصمیم نگیرم. و همچنین خوبه که معتقدم  هرطور راحتی همون طور باش.

این از این.

 راستش دوست ندارم ننویسم. یعنی نوشتن بخشی از منه.

میبینی هنوز یک ساعت از زمانی که تصمیم گرفتم نوشتنو کنار نذارم ،چه مطالبی که رو نت می ذارم چه اونا که برا خودم می مونه، نگذشته که دوباره یه حس احمقی درونم می گه چرا می نویسی؟ که چی؟ وقتتو هدر میدی و ... . اما من که عادت دارم همیشه با خودم بجنگم. پس این بار هم. حتی در بدترین حالت ها می نویسی پسر! در مورد هر چی. اهمیتی نداره که همیشه خوب بنویسی. تو می نویسی چون همش تو مغزت داره جمله میاد. نکنه یادت رفته همین چند روز پیش به این نتیجه رسیدی که از بس افکارتو سرکوب کردی داری خل و چل می شی.  پس با این احساسات افسار گسیخته بی منطقم می جنگم. احساساتی که زیادی بهشون فضا دادم که محدودم کنند. از همین الان شعله های جنگو دارم میبینم. اما ما از این مورد نه هرگز افول کنیم.و نه هرگز مثل گذشته ها از اون ور بام بیفتیم. خودم می فهمم چی میگم. همین بسه.

می رم که یه گشتی در نت بزنم یه کم روحم تازه شه.

پی نوشت: این آهنگ گوگوش هم از سحر افتاده تو ذهنم ول نمی کنه هاااا  : اهل هرجا که باشییییییی ناجی قلب منییییییییی....

پی نوشت: دلم یه قالب قهوه ای کرم اینا می خواد. هرچی قالب قشنگه برای بلاگفاست. :(

---------------------------------------------

12-13 ساعت بعد نوشت: نباید جوگیر شد. با آرامش باید پیش برم.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 
سلام.
ساعت 3:31 بامداد 7 شهریور 1389 ، دنیای سوفی رو تموم کردم، حالا در دنیای جدیدی زندگی می کنم. از شدت ذوق دارم می ترکم. به قوا خودم: بترکی هوپو! :دی


پی نوشت: این پست to be continue... دارد. میام اضافه می کنم.


نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1389 توسط حسین | چیزی می خوای بگی؟ ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 
بی خیالی / سبز رو اما بی خیال نمی شیم





بی خیالی یا نه، این هم مساله ایست. بی شک نسبی. اما دارویی مناسب برای درمان زندگی.





پی نوشت: نظرات را نبستم چون خوشم نمیاد. اما این یه سوال نیست، یه تصمیمه ، روشه که حالا دارم share  می کنم. گفتم که گفته باشم. 


نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"،  طنز نوشته ها، 
به کوری چشم شاه تابستونم بهاره /  ربنای سبز سبز سبز
سلام. 
از اون جایی که ما کلا خیلی اهل حالیم و عادت به تحریم رسانه اعم از داخلی یا خارجی (و به خصوص همه داخلیاش) جز ثابت فعالیتای من و برادرمه ، و البته از اون جا که امید بذر هویت ماست و همواره منتظر روزی هستیم که یه شبکه آرمانی تشریف بیاره در رسانه که ما بیشتر از یک دقیقه بتونیم به کنترل استراحت بدیم. می فرمودم. گفتم که بابا دیشب اون شبکه هه رو که گفتم ما نداریم پیدا کرده. شبکه باحالیه. اذان انگلیسی هم میده. خیلی فازه. همون لحظه ها داشت آهنگی با تصاویر خشنگ از دکتر (یا همون محمد اصفهانی ) می داد. خوشحال و خندان بودیم از اینکه موسیقی درون وطنی می شنویم و آفرین و گاهی آورین و اینکه کپک بزنه این صدا و سیمای خودمون که از زمان دو دولت منحوس اخیر آهنگ دیگه نمی ذاره و حرف این اومد که گویا دوستان دوباره پی بردن موسیقی حرامه و ازین حرفا که البته من در این حین هرچند تسبیح نداشتم اما از ذکر گهر بار لعنت داشتم کسب معرفت می کردم . بالاخره در مدح این شبکه تازه به ما رسیده سخن ها می راندیم و آرزو می کردیم که نکند که چون شبکه مایه ی خجالت فارسی وان ،که اون موقع که هنوز راه نیفتاده بود و صرفا تبلیغ می کرد، خود من با همین دستام آوردمش پایین لیست ، آن طور از آب درآید و یا مثل بقیه از صبح تا شب تبلیغ توتال کر و لارجر و استیم اُ بلت و گاهیم did you know 8 of 10 woman… و  ازین حرفا بکنه که ییهو دیدیم اذان خارجی شروع شد. ما هم که پایه ، نشستیم گوش کردیمو فهمیدیم که ولی الله همون friend of God میشه و هی به 3 زبان زنده دنیا  اشهد خوندیم. همچین دیگه ساکت شده بودیم و با چشمایی چون چشمای گربه شرک ، به ساعت چشم دوخته بودیم ( تُف تو ریا! ) که کی نوبت ما میشه پس. سکوت همه جا رو گرفته بود. کسی حرفی نمی زد. همه ساکت بودیم (ناگهان خری نبود که چیزی بگه :دی) . فضا سنگین شده بود . حالا از زور معنویت اسلام آمریکایی بود یا چیز دیگه که به ریا بر می گرده بماند. آقا چشمتون روز بد نبینه یهو صدای جیغ همه ما رفت به عرش. تحولی به پا شد. کوه ها به دو یا چند قسمت تقسیم شدند. (الانه که یه رعد و برقی خدا برام گیفت کنه ها. ) ناگهان غنچه فریاد شکفت ، من که داشت خوابم می برد پریدم سیخ نشستم و تشویق و سوت و کف زدم و با تمام ذوق و شوقم از خودم هیجان متصاعد کردم .بقیه هم حال بهتری نداشتند. صدای تلویزیون زیاد و زیاد تر شد و ... ربنــــــــــــــــاااااا...   ایول! گوشه سمت چپ و پایین تی وی رو که دیدم بیشتر حال کردم : "با صدای ماندگار استاد شجریان" . و من و تشویق مضاعف عف عف تر. آقا خیلی حال کردیم دیگه. صداشم اینقدر زیاد کردیم تا از راه پنجره تمام کوچه و شهر و کشور رو ساپورت کنیم و به گوش بعضیا هم شاید برسه و و بگیم دوستان زکی! همیشه خدا با ماست!  منم که خوشحال بودم که موضوعی برای وبلاگم پیدا کردم در فکر تیر بودم که دیدم علی می خونه : "به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره." بله. ایــــــــــنه. حالا برای ما ربنای شجر نمی ذارین؟ به درک! ما که دانلود می کردیم بالاخره. الهی جز جیگر.... استغفرالله. بله دیگه اینگونه بود که اینطور شد. واقعا این انقلاب ما هرچی نداشت (که داشت) یه چیزای دیگه ای هم داشت. خسته نباشید.
حسین .پ – 00:05 یکشنبه 24 مرداد 1389.
پی نوشت: این شبکه همون شبکه tv 20 می باشد.
پی نوشت: به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره. (هرگونه substitution با توجه به شرایط تاریخی و حال مجاز بلکه اجباری است.)
پی نوشت: جوون تر که بودم ، وقتی دنیا کلی با الانش فرق داشت در این مواقع چند تایی اس ام اس به right ,left And center  می فرستادم. قدر جوونی رو بدونید. :(


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

رمضان 1389/ میهمانی سبز خدا

سلام. 

سحر صدای شریعتی،

افطار ربنای شجریان،

قرآن و مفاتیح از اون قدیمیاش.

همه برای ایمانی بندزده.

الغوث یا رب...

 

پ.ن1: اینم از اس ام اس امشب. اولین شبی بود که تا اس ام اسمو بپزم ساعت 10 دقیقه از بامداد رو طی می کرد. البته زیر یک ربع تاخیر غیبت نمی زنند دوستان.

پ.ن2: پارسال همین موقع ها (یعنی همین موقع های قمری ) کلیک بفرمایید. (جوون بودم شنگول می زدما.)

پ.ن3: عاشق این جوشنم. الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب. پارسال که اولین باری بود که بیرون از خونه شبای قدرو می گذروندم ، یادش بخیر ، جلوی فنی بودم. چه حالو هوا و تنهایی خوبی بود. من... فنی ... عشق بازی

پ.ن4: امان از دست این جمهوری مقدس که ... مسجدم از ما گرفت و الی آخر.

پ.ن5: به پارادوکس زمانی موجود در عنوان این پست هیچ دقت کردید؟



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

آدما پایه نیستن / سبز باشیم

می گم آدم ها چقدر خود خواهند. الان داشتم عکسای دانشگاه رو که خودم چند روز پیش گرفتم نگاه می کردم. غرق در محبتم نسبت به دانشگاه بودم و اینکه من چقدر دوسش دارمو و این حرفا ، که با خودم فکر کردم حتما بقیه هم این طوریند ، مثل من دوست دارند بتونن یه کاری براش بکنن ، اگه نه فقط بهش عشق بورزند. بعد فکر کردم خب ما همه که به فکرشیم پس چرا همون با هم نیستیم؟ یک صدا نمی شیم؟ چرا بودنی رو پایه نمی ذاریم که فخرش به نام دانشگاه ارزش بده ؟...  بازم بی خیال؟

این روزها بیشتر از قبل می دونم و می بینم که آدما ، بدون در نظر گرفتن استثناها ، بیش از هرچیز به فکر خودشونند. یه جور بدی به فکر خودشونند. نمی دونم شاید راه دیگه ای به ذهنشون نمی رسه. شاید تا به حال با خودشون فکر نکردند اگه خیلی اتفاقا بیفته نه تنها خودشون بلکه خیلی های دیگه می تونن منفعت ببرند و در این حالت منفعت فرد فردشون می تونه بیشتر از منافعی باشه که الان فکر این می کنند دارن برای حداکثرش می جنگند. خیلی شناختی روی کمونیسم ندارم اما همین شناخت اجمالی گاهی بهم یادآدوری می کنه که از گاهی روش هام سبک و بوی کمونیسم به خود می گیره. بعد بی خیال میشم. می دونید اشکال از آدماس. اصلا چرا این موجودات به فکر زندگی آرمانی تری نیستن؟ قبول که من هنوزم که هنوزه یه کم تو رویاهام پروبال می زنم اما خواسته یا ناخواسته (و به اعتقاد خودم بیشتر خواسته) خیلی از واقعیت ها رو می بینم. اما دلیل نمی شه به فکر آینده ای بهتر نباشم. بله مثل روز روشنه که اگه من الان بخوام تا فردا همین وقت یه لکسوس (باور کنید نمی دونم یعنی کدوما. اسمشو شنیدم.) داشته باشم ، خیلی شدنی نیست. اصلا منطقیم نیست. اما همه چیز که مادیات نیست ( :دی ) این همه موهبت زندگی که می شه به فکرشون بود. کافیه مثل الان من یه آهنگ خوب (مثل همین موسیقی های برادر loveland) رو تا اعماق مغزتون فرو کنید ، چشماتونو ببندید بعد ببینید چه تصویرایی تو ذهنتون میاد. باور کنید که erath song رو خواهید شنید. دیروز جایی خوندم ... یادم رفت چی می خواستم بگم. اما چیز خوبی بود. حیف شد.

زندگی اینقدرام تلخ نیست اما می دونید.... آدما پایه نیستن.

یه شعر قشنگ تقدیم هر آنکه اینجاست. 

وصیت / حمید مصدق

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو 

 من می شناختم او را 

نام تو راهمیشه به لبداشت 

 حتی 

 در حال احتضار 

 آن دلشكسته عاشق بی نام و بی نشان 

 آن مرد بی قرار 

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو 

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود 

 وگفتگو نمی كرد 

جز با درخت سرو 

در باغ كوچك همسایه 

شبها به كارگاه خیال خویش 

 تصویری از بلندی اندام می كشید 

 و در تصورش

 تصویر تو بلندترین سرو باغ را 

تحقیر كرده بود 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاك زیست 

پاكتر از چشمه ای نور 

همچون زلال اشك 

یا چو زلال قطره باران به نوبهار 

 آن كوه استقامت 

 آن كوه استوار 

وقتی به یاد روی تو می بود 

 می گریست 

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو 

او آرزوی دیدن رویت را 

 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت 

اما برای دیدن تو چشم خویش را 

 آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاك را 

پنداشت 

 آلوده است و لایق دیدار یار نیست 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو 

آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست 

 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست 

شاید روزی اگر 

چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید

شعر رو از سایت ادبی آوای آزاد گرفتم. 

پ.ن : دو جاش خیلی قشنگه یکی آخرین خط و یکیم اونجا که میگه "... آلودست و لایق دیدار یار نیست".

چهارشنبه 20 مرداد 1389 – 19:31 عصر



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مرداد 1389 توسط حسین | نظرات ()
طبقه بندی: دوران حضور در کانون "ت و الف"، 

مطالعه در اوج / سبز می گردم روزی

امروز نشسته بودم در ارتفاعات عباس آباد که خواندم (نقل به مضمون):

اگر بخواهیم عشق را بشناسیم از آن دور می شویم. دیگر عاشق نیستیم. باید غافلانه عاشق بود و عشق ورزید همین که به مطالعه اش رفتیم دیگر تمام است. در حقیقت این را در ادامه مطلبی نتیجه گرفته بود که می گفت زندگی ما به طور کلی یک بازی است . بازی ای که همه با غفلت به آن ادامه می دهند. اما همین که کسی آمد و بررسی کرد که این بازی چیست ، آن وقت است که دیگر نمی تواند بازی کند. مگر ظرفیت وجودیش بالا باشد. یعنی اینکه رازدانی کار هر کسی نیست. یعنی در وجود هرکسی جمع اضداد شدنی نیست. این جمع اضداد در ظرف وجودی پیامبران شدنی بود. آنان در عین حال که می دانستند چه چیز در پیش است ، اما مثل همه ما ، غافلانه بازی می کردند. روشنفکر هم گاهی این گونه است. می داند اما باید مثل همه زندگی کند. و بسیار شیرین تر بحث ادامه می یافت که البته هنوز به پایانش نرسیدم.

اما در مورد عشق. راستش اخیرا که می خواهم بیشتر و تعمدی تفکر کنم ، که امروز بالاخره اجراییش کردم ، قصد بررسی عشق چیست و چون و چراهایش و بسیاری نکات که مدت هاست اینجای سرم آماس کرده اند را داشتم. اما دست و پایم لرزید با خواندن همان چند خط. بی شک بررسی خواهم کرد، اما حالا محتاط ترم. نمی خواهم عاشق نباشم. به تمام معناهایش.

حسین . پ / 11:49 شب. 18 مرداد1389 سه شنبه.

 ***

 پ.ن. خدا را شکر مجموعه مزخرف و احمقانه و مردم احمق پندار و مخاطب فریب و کلیشه ای و دور از واقعیت و لج درار "فاصله ها" که امیدوارم ،از صمیم قلب امیدوارم، روزی جوابی درخور و به غایت تحقیرآمیز نثار عوامل بی فرهنگش کنم ،رو به پایان است. اما مثل روز روشن است که دیو چو بیرون رود ، ابلیس درآید. بعد این ملت از این مجموعه استقبال هم می کنند... یک رضاخان نیاز است ،یک استالین و یک مدرسی کاشانی ای کسی که فتوا دهد همه را بکشیم.  



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 مرداد 1389 توسط حسین | نظرات ()

 

این حس و میل به با جمع کاری را به انجام رساندن چیست که این چنین دست و پای مرا می بندد؟ آخر مگر کسان بی کارند یا من کاشف الاسرار علایق دیگرانم؟ پس چرا این میل سراپای من را این چنین در بر گرفته آن هم از همان انفوان (شاید هم عنفوان ) کودکی؟ مگر اصلا کار تیمی معنا می دهد در این ملک ، که حتی من جمع اندیشش در هر قدمی به تنهایی ایمان بیشتری می آورم. اصلا مگر می شود با هم بود؟ اصلا با هم باشیم که چه؟ نه اینکه از پس زندگی شخصی برآمده ام حالا ویرم گرفته اجتماع را بسازم. برو جمع کن جناب ، من که می دانم همه این ها برای فرار از عدم اعتماد به نفس و ضعف شخصیتیت است ، بهانه ای برای اینکه حس ها و علایقت را سرکوب کنی ، چند سال است که دلت می خواهد به رصدخانه بروی؟ چندسال است که پاسخت همان است : " تنها حال نمی کنم. مزه نمیده." گویا گذر زمان این قدر ها هم معلم خوبی برایت نیست پسر جان.

پی نوشت: این ها شکواییه خویشتنی است ، نه نقد است نه نظر نه هیچ، فقط دوست داشتم قر بزنم.  

22:24  -  11 مرداد 89 .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

جمهوری مقدس ما

این کتاب رو اون موقع شناختم که دانشجوی ترم یک بودم. از بچه های انجمن (انجمن اسلامی خواجه نصیر) یه کتاب خواستم برای شروع مطالعات سیاسیم. البرز این کتاب رو بهم داد. ترم اول سال 87. اینقدر که سرم گرم بود یا به هر بهانه دیگه ای ، کتاب رو نتونستم بخونم. انجمن نصیر پلمپ شد. اون روز رو یادم نمی ره که با بچه ها ،که کوچیکترینشون من بودم، روی برد انجمن یادگاری نوشتیم ، خداحافظی رو. یادش خیر که نیست ، یادش گرامی.  بعدا بیشتر با اسم نویسنده آشنا شدم و حرف علی (حضرت برادر) در مورد نویسنده تو ذهنم نقش بست: " کسی که با این که خیلی جوونه خیلی خونده و خیلی کتاب نوشته. " بعدا خودم بیشتر فهمیدم محمد قوچانی عجبا انسانیست.

کتاب رو با امروز تموم کردم.

جمهوری مقدس . اسم کتاب که حسابی به روحیه من می خوره و بار ها ازش در نوشته هام و حرفام استفاده کردم. برش هایی از تاریخ جمهوری اسلامی. هرچی بیشتر می خوندمش بیشتر می فهمیدم که چه حیف که این همه دیر خوندمش. کتاب شما رو با تاریخ اینجایی که هستیم آشنا می کنه. از زمان رژیم سابق تا حکومت فعلی. اینکه چی شد شاه رفت ، اینکه کیا انقلاب کردند ، گروه های انقلابی چیا بودند ، تفکرشون چی بود. کیا این گروه ها رو راه انداختن. بعد انقلاب چی شد ، کی مرد ، کی کشت ، اونایی که امروز ارابه قدرت رو در دست دارند  اون موقع چه کاره بودند و حداقل همه چیزایی که یه نفر که داره تو این کشور زندگی می کنه باید بدونه.

پیشنهادم به همه اینه که این کتاب رو بخونند. حتی اونایی که اصلا تمایلی به سیاست ندارند. بیشتر یه رمانه. یه رمان با شخصیتای واقعی که به خواننده اجازه می ده اونا رو بیشتر بشناسه . خوبه وقتی برای دکتر بازرگان سوت و کف می زنیم بدونیم چرا ، خوبه بدونیم مجمع رو حانیون مبارز از کجا پاگرفت ، خوبه بدونیم سید عزیزمون و دور و بریاش چه طور دور هم جمع شدند.  خوبه بدونیم میرحسین کسی بود که تحت تاثیر دکتر شریعتی به پیوند با روحانیت در راه مبارزه رسید و از اول یه چپ اسلامی بود. خوبه بدونیم برخورد جمهوری مقدس با افراد مختلف چطور بود ، پروژه اعتراف ها... .

 لطفا بخونیدش تا آگاه تر سبز باشید.

حسین -  24 تیر 1389 – پنجشنبه – 1:07 بامداد



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

The book of Eli

مردی در امتداد جاده.

 

گاه دیدن یک واقعه موجب می شود تصویری یا فکری یا سوالی در ذهن آدمی شکل بگیرد. اندیشیدن به این سوال ها که ذهن را فرا می گیرد در مواقعی که فراغت بیشتر محسوس است ، اگر انسان را به هیچ نتیجه ی رضایت بخشی نرساند ، که بی شک می رساند  هرچند خود در آن برهه آگاه نباشیم، لااقل روش اندیشیدن و عادت به اندیشه را آنچنان در جان می پرورد که زان پس در پی هر مساله کوچک یا بزرگی دغدغه ای در وجود پر می کشد در پی شناخت . حال این واقعه می تواند یک فیلم یا یک سری فیلم با موضوعی واحد یا بیش و کم با ریشه هایی مشترک باشد. فیلم the Book of Eli که محصول سال 2010 و به کارگردانی برادران  هیوس (hughes) می باشد این بار بهانه ای شد برای موضوع سینمای این شماره و البته نکاتی چند که شایسته توجه هستند.

1.   مدت ها پیش جنگی در گرفته که نتیجه اش از بین رفتن اتمسفر بوده و بعد خورشید همه چیز را نابود کرده است. تقریبا انسان مطمئن است که باز هم جنگ های بزرگی در راه زندگیش قرار دارد. تا به حال تعداد زیادی فیلم ساخته شده که همگی متفق القول مربوط به نابودی دنیای امروز ماست. همین جای تامل دارد. اینکه ما می گوییم اگر جنگ اتفاق بیفتد زندگی بشر تا حد زیادی نابود می شود و در عین حال این قضیه را اجتناب ناپذیر می دانیم. در حالی که جنگ یک بلای طبیعی نیست. ساخته دست بشر است. اینجا باید دقت کرد.آیا باید به سلامت عقل انسان شک کرد؟  اگر بخواهیم دقیق  شویم نکته ای که روشن است اینکه تمام بشر نیست که در محیط اطراف تاثیر می گذارد. بلکه فقط بخشی بسیار کوچکی از انسان ها هستند که سرنوشت دنیا را تعیین می کنند یا حداقل تاثیر گذارترند. به نوعی این بخش کوچک را ،در یک دید نه چندان موشکافانه،  می توان سران سیاست گذار ملل دانست و هر اتفاقی را نتیجه ی واژه ای به نام سیاست. این سیاسیون در ظاهر می کوشند که ملت تحت حمایت خود را حفظ کنند. اما به چه قیمتی؟ حتی به قیمت نابودی گروهی دیگر از انسان ها ، صرفا به این گناه که آنان حامی و تحت حمایت این گروه نیستند؟ بحث در این رابطه بی شک به درازا می کشد و نکته های بسیار که هم اکنون ذهن من و شما را دارند مشغول می کنند ، اما همه این ها به این جا ختم می شوند که این است دنیای پیرامون ما.

2.  از فیلم دور نشوم ، مردی دارد در مسیری به سوی غرب می رود. مردی پاک نهاد و متعهد به اصول انسانیت. آن هم در دنیای سوخته ای که دیگر حرفی از انسانیت مطرح نمی تواند باشد. با دیدن فیلم متوجه می شویم که بعد از آن جنگ و ویرانی ای که در ادامه اش گریبانگیر انسان شده ، مردم در پی متهمی برای این واقعه ، مذهب را می یابند. به همین دلیل برای محاکمه تمامی کتاب های مقدس را می سوزانند تا اینگونه انتقام خود را از دین بستایند.

در فیلم و در مسیر حرکت نقش اول فیلم ، مردی را می بینیم که برای خودش در شهری کوچک ، اسباب قدرتی ایجاد کرده است. مردی که در پی کتابی است و افراد تحت فرمانش برای یافتن آن کتاب جنایت را سرلوحه اعمالشان یافته اند. و آن همان کتاب مقدس است.  اما هدفش چیست؟ مرد در دوره قبل از جنگ بوده و دیده که چگونه انسان ها تحت تاثیر این کتاب، تابع می شدند. او به دنبال یافتن این کتاب و استفاده از واژه های جادویی آن برای دست یازیدن به قدرت است.

 این جا چند نکته ذهن را مشغول می کند . اول اشاره ای ظریف به استفاده ابزاری از دین به خصوص در جهت قدرت. چیزی که ما هم آن را حس کرده ایم بی شک. کاربردی انحرافی که در طول تاریخ ادیان همواره مذاهب و ادیان را مقصر اصلی جلوه داده. حال آنکه مقصر اصلی همانا حس قدرت طلبی بوده. آفتی که به خصوص در حکومت هایی که شعار دین گرایی سر می دهند ، برای توجیه رفتار افسار گسیخته حکومت و دخل و تصرف های غیر منطقی آن صورت می گیرد و نه تنها مشروعیت حکومت ظاهرا دینی را (که البته در بدو تاسیس واقعا دین محور و عدل محور بوده   بلکه صدق و اعتبار دین را در نظر خواص و در پی آن در نظر عوام زایل می سازد. اشاره به این نکات به خصوص در فیلم ها غربی و اروپایی در پی این حقیقت است که آنان هنوز دوره حکومت کلیسا را از یاد نبرده اند که به بهانه دین ، قدرت و ستم حاکم گشته بود.

 این  به این دیالوگ ها دقت کنید:

It’s a weapon. A weapon aimed right at the hearts and minds of the weak and desperates! It will get us control of them! …

People will come from all over  , they’ll do exactly what I tell them if the word are from the book.

It’s happened before, and it’ll happen again.

(اون یه سلاحه. سلاحی که دقیقا قلب و ذهن افراد ضعیف و بیچاره رو هدف گرفته. اون کنترل اون ها رو به دست ما می ده.

مردم از تمام دنیا می آیند و دقیقا همون کاری رو انجام می دهند که من بخوام مشروط به اینکه حرفها از اون کتاب باشه.

این قبلا اتفاق افتاده و باز هم اتفاق خواهد افتاد.  )

نکته دیگری که نظر مرا جلب می کند عبارت  the weak and desperate  است. اینکه آیا اساسا این درست است که بگوییم معمولا طبقه ضعیف تر تحت تاثیر دین عمل می کنند و طبقه مرفه از این اصل به دورند؟ که البته شخصا با این دید موافق نیستم مگر ضعیف را در این جا تعبیر به ضعف در قدرت اداری سیاسی کنیم و گرنه بهره جویی از حماقت انسان ها و فریفتن افراد به بهانه دین گریبان قشر مرفه اقتصادی را نیز می گیرد. و اینجا که اعتقادات مذهبی مطرح است ، راه برای تحریف و سوء استفاده هموارتر. چرا که افراد به خود کمتر اجازه تجسس در دین را می دهند ، تا آسوده تر باشند و سوال ها بی پاسخ آنان را و ایمان آنان را تحت تاثیر قرار ندهد. در عین حال می توان این اصل سازشکارانه را نیز از این عبارت در یافت که قدرتمندان برای حفظ مشروعیت خود گاهی در پی تقسیم قدرت نیز  بر می آیند و این کاراکتر فیلم برای رسیدن به هدفش با توسل به روش مطلوب ، ناچار به برگزیدن چنین تقسیمی است.

3.  مرد شماره یک فیلم در مسیر خود چند بار  با مواردی روبرو می شود که اگر دخالت کند می تواند از اتفاق بدی جلوگیری کند. در این موارد و همچنین در لحظاتی دیگر دائم با خود تکرار می کند :

Stay on the path. It’s not your concern.

 چه دلیلی برای خودداری او وجود دارد؟ پاسخ این باید باشد که در راه هدفی که دارد که بعدا می فهمیم حفظ کتاب مقدس است ، نباید خطر کند. اما او نمی تواند چشم خود را ببندد و همواره در حال نبرد با خود است صرفا برای هدف بزرگتر.  از دیگر سو او برای نجات سولارا (از افراد تحت سلطه مرد قدرت طلب) حاضر می شود محل اختفای کتاب را لو دهد. این را من هرگز یک دوگانگی رفتاری البته به حساب نمی آورم. و حتی با این فرض که بپذیریم او قبل از حمله گروهی که به دنبال کتاب بودند ، تمام کتاب را حفظ کرده بوده ، می توان پایان دادن او به جدالش با خویشتن در مورد خطر کردنی که منجر به از دست رفتن کتاب شود را هم پذیرفت. از دیگر سو می توان برای توجیه اجتناب اولیه مرد از درگیری ، اصلی را که همه به آن اعتقاد داریم گوشزد کرد: زینه دادن. برای آنکه جامعه بشری نجات یابد راهی نیست جز هزینه دادن گروهی از انسان ها. مهم این است که این هزینه هرچه کمتر شود که این مرد همواره چنین هدفی دارد.

4. دختر (سولارا) و مرد  همچنان به سمت غرب در حرکتند. آن ها نهایتا به اقیانوس می رسند و به دنبال آن به منطقه ای راه می یابند که گروهی دیگر از انسان ها اجتماعی این بار متمدن را تشکیل می دهند. آنجاست که می بینیم عده ای که در غربِ مورد نظر ، جمع شده بودند بسیاری از لوازم تمدن بشری را جمع آوری کرده اند و در پی ایجاد مجدد جامعه انسانی متعالی هستند. آنها در صدد راه اندازی انتشاراتی هستند تا مجددا معراف بشری را احیا سارند. آنجا حتی یک گیاه هم وجود دارد. این ها همان گروهی ناجی بشر هستند. این ها را اشاره کردم تا به این نکته ی نه چندان غریب هم تلنگری بزنم. اعتقاد به اینکه غرب ناجی مجدد انسان است. گویا قرار است و باید این طور پیش رود تا دنیا درست شود: ابتدا به دست گمراهان و ناپاکان نابود گردد ، یعنی آنها بنای نابودی خود را خود برپا کنند ، آنگاه که حرصشان نابودشان کرد ، نوبت پاکان روزگار می گردد که امور را ترتیب دهند. شخصا تا لحظه نگارش این متن به این مقوله نیندیشیده بودم. نابودی حریصان و قدرتمندان بی صلاحیت به دست خودشان و آنگاه احیای دنیای صلح و انسانیت به دست قشری که صالح و بی قدرت بوده اند. و می توان گفت اینجا به سرنوشت جهان  که بر اساس آموزه های همه ادیان ،عاقبت در دست صالحان است ، می رسیم. بحثی در میان بحث پیش آمد و از گفتن این مهم باز ماندم. تا به حال به این حس ناسیونالیستی موجود در فیلم های غربی اندیشیده اید؟ وجود این موضوع در بسیاری  از فیلم های غربی برایم تداعی گر این موضوع می باشد : اینکه مردم و به خصوص جوانانی که با این همه حس ملی گرایی رشد می کنند در قیاس با مردم جوامعی که همواره احساسات ناسیونالیستیشان به خاطر ایدئولوژی حاکم یا سیاست های حکومتی خارج از بحث ما ، سرکوب می گردد، این دو گروه رفتارشان در برابر میهن و آیینشان که بی شک تاثیر ژرفی بر آینده ملتشان دارد، نمی تواند یکسان باشد. آن کجا که فرد همواره بخواهد فریاد بزند که من بخشی از این کل هستم و به آن ببالد و آن کجا که برای حفظ موقعیتش مجبور به انکار یا تقبیح نسبش باشد. اگر بگوییم که بخش فرهنگ سینمای غرب در این زمینه به راستی سیاست درستی را در پیش گرفته بی شک بیراه نگفته ایم.

5. در نهایت مرد داستان که نامش را حالا دیگر می دانیم ،Eli، پس از به پایان بردن بازخوانی کتاب مقدس با زندگی وداع می کند. اهالی آنجا به دختر می گویند که می تواند آنجا بماند. اما او نمی پذیرد و می گوید می خواهد به خانه برود. در صحنه آخر او لباس های الای (Eli) را به تن کرده و با همان هیئت ظاهری و با ایمانی که تا قبل از همراه شدن با مرد از آن بویی نبرده بود ، در راه اشاعه آن قدم می گذارد. و مخاطب اینجا حس می کند که دختر می رود تا به سیاهی هایی که از اول داستان بر فضا چیره بود شمشیر کشد و پیروز گردد. و این همان قدرت پاک سرشتی مرد است که شخصی را که از دنیای قبل از جنگ و از درک دین بی خبر بود ،(سولارا دختر جوانی است ، بر خلاف الای ) ، با این چنین ایمانی بدرقه می کند. و ما شاهد تداوم این مبارزه در ورای فیلم خواهیم بود.

6. کتاب مقدس چاپ می شود و در قفسه کتاب ها جای می گیرد. حسی از امنیت ، پیروزی بر مخاطب چیره می گردد.

7. آخرین جملات Eli هنگام مرگ:

I fought the good fight. I finished the race. I kept the faith.

فیلم رو ببینید. علاوه بر زیبایی های دیدن یک فیلم خوب حرف های بیشتری هم هست. من این باز بیشتر از اینکه از فیلم بگم افکارمو جاری کردم ، حتی اگه فیلم و من به یه درک مشترک رسیده باشیم ، تاثیر فیلم بیشتر و ماندگار تره.  فعلا خداحافظ.

حسین .پ – چهارشنبه 23 تیر 1389 – 00:46 بامداد

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

راوی / سبز بمانیم.

-          تقصیر من نیست. خودش می خواد این طوری باهاش رفتار کنم. حالا می گم واسش. منو دیده با پررویی تمام روشو می کنه اون طرف. با این وجود من بهش سلام دادم و تحویلش گرفتم. حالا اون آدم نیست ، من که می فهمم.

-          آره ، مامانشم همین طوریه . اصلا آدمو تحویل نمی گیره اما انتظار داره  همه براش از خود بی خود شن.

-          بس کنین دیگه.

-          برگشته گفته مامان تو پشت سر من گفته ...

-          آخه بگو اگه من می خواستم این حرفارو بزنم....

-          این بار با عصبانیت : نمی خواین تمومش کنید؟ خجالت بکشید. آخه چه اهمیتی داره، این قدر بهشون اهمیت ندین. خب وقتی یکی نمی فهمه ، نمی فهمه. اعصاب ما هم بهم نریزید .

-          وا! تو گوش نکن مامان جان. آخه آدم نمی تونه اینارو بشنوه و ساکت بشینه.

-          ... یکی نیست بگه اون روزاتونو یادتون رفته که خودتون ...

مبارزه دردی رو دوا نمی کرد. هر دفعه همین حرفا رو می زد و به جایی نمی رسید. مثل همیشه  اونی که مجبور بود کوتاه بیاد خودش بود. زیر لب غرولندی کرد و رفت. حال نداشت از خونه بره بیرون. اصلا آدمی نبود که اهل بیرون رفتن باشه. نه اینکه دوست نداشت بره، اتفاقا همیشه یکی از بحثاش با مامان باباش این بود که اونا اصلا پایه ی این نیستن که برن بیرون. با هم. اما خب با هرکسی دوست نداشت گرم بگیره. رفت داخل اتاقش. درو که قفل می کرد بیشتر از حس تنهاییش آروم می گرفت. بهتر بود یه آهنگی می ذاشت تا به حال خودش باشه. کامپیوترو روشن کرد به دنبال یه آهنگ خوب. اغلب آهنگایی گوش می کرد که هرکسی باهاش راحت نبود. یه جورایی آهنگایی که خیلی الکی شادن ، به خصوص امروزی هاشو ، گوش نمی داد. وقتی ناراحت  می شد ، در حقیقت وقتی این طوری ناراحت می شد نمی تونست به موسیقی های به قول خودش متعالی پناه ببره. این جور مواقع می رفت سراغ آهنگ های نوستالژیک و بهترین گزینه یه فولدر بود به نام MP4 . مجموعه ای از آهنگ های قدیمی از خواننده های قدیمی. البته نه اون قدر هام قدیمی. بیشتر آهنگ های قبل انقلاب تا 20 سال اول انقلاب. آهنگایی که اونو یاد روزهای گذشته مینداخت. حس غمی رو که ناشی از از دست رفتن گذشته ها بود و با این آهنگ ها زنده می شد دوست داشت. نمی دونم دقیقا اون شب چه آهنگایی رو انتخاب کرد. احتمالا چند ترک از گوگوش های قدمی ، و چند تایی هم آهنگ شاد و شنگول از شهره و اندی و بلک کت وسیلوئت و... . فولدر کاملی بود. با شنیدن این آهنگا یاد خونه مادر بزرگش میفتاد. یاد اون چراغ پرنور اتاق پشتی که هر وقت مهمونی بود و تمام فامیل جمع بودن ، روشن می شد . صدای آهنگ رو در حدی بالا می برد که صدای دیگه ای رو نشنوه.

 صدای مامانشو شنید. برای شام صداش می زد. حالا صدای موسیقی کمتر شده بود. خیلی زود نگران سلامت گوشش می شد. از صدای بلند معمولا پرهیز می کرد. مگه زمانی که به هر نحوی به یه خلسه نیاز داشت. موقع شام هنوز بحث ادامه داشت. یه کم سروصدا کرد و بازم رفت. می خواست کتاب بخونه ، سرش درد می کرد. می خواست بنویسه نمی دونست از چی. ساعت که 12 می شد طبق عادتی که داشت می رفت سراغ اینترنت. اون شب با این امید که بتونه باآن ها رو آف ببینه. و خورد نکنه یه کم حرف بزنه کانکت شد. فیس بوک خبری نبود. مثل همیشه یه سری خوش و یه سری دپ . مسنجر باز نمی شد. چند شبی بود سرعت اینترنت خوب نبود. بالاخره موفق شد. استاتوسشو عوض کرد. بازم یکی از اون چیزا نوشت که خودش حال می کرد. رول موس رو چرخوند و لیست رو بالا پایین کرد. کسی آن نبود. یا ترجیح داد آن ها رو آف ببینه.  دی سی کرد. واقعا مستاصل شده بود. دلش حسابی گرفت. رفت سراغ سالنامش.  درسته که نوشتنو دوست داشت اما علت اصلی روزنگاری هاش این بود که مثل من ، با گذشته ای که گذشته و آینده ای که نیومده زندگی می کرد. نمی خواست یادش بره چطور زندگیش گذشته. یه کم نوشت . امضا کرد. یه نگاهی به نوشته های قبلیش انداخت. هم شاد شد هم ناراحت. آخرش یه آهی کشید به خاطر لحظه هایی که از دیگه نبودن. من نفهمیدم افسوس خورد که روزهای خوبی دیگه نیست یا افسوس خورد که چرا اون روزها بهتر استفاده نکرده بود. دوباره یادش افتاد که میمیره. دوباره از خدا و اساس دنیایی که ساخته بود ،شاکی شد. رفت که بخوابه. موبایلشو گذاشت زیر بالشش. بعضی شبا قبل از خواب یه آهنگ انتخاب می کرد. موبایلشو می ذاشت تو بالشش و با اون آهنگ ... می خوابید. اون شب همون آهنگی رو که من الان دارم گوش می کنم انتخاب کرد. موقع خواب از خدا خواست روح این خواننده رو مورد رحمت خودش قرار بده.

چند باری محکم سرشو کوبید به بالش...

- خفه شو خفه شو خفه شو.

 نمی دونم دوباره یاد چی افتاده بود . شایدم می دونم. اما من راوی رازداری هستم.

بالاخره اون شبم خوابش برد.

راوی – سه شنبه –  22 تیر 1389 –1:21 بامداد عزیز.

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 19 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

 

سلام.

هوای گرم و خنکی مصنوعی کولر ، شبکه ها رو بالا پایین می کنم . می رسم به یه تصویر .آشناشت. می بینم آزانسه. همه انگیزه ای که برای خاموش کردن تلوزیون دارم معکوس می شه. آخه داره آژانس رو می ده.

  فکر کنم اگه حاتمی کیا بخ جز بوی پیراهن یوسف و از کرخه تا راین و آژانس شیشه ای حتی جز یکی از اینا فیلم دیگه ای نمی ساخت کافی بود تا کار بزرگی کرده باشه. سه تا فیلمی که به بهترین شیوه ممکن حوزه جنگ  ایران رو به تصویر کشیدن و برای من سه تا فیلمی که هر چند بار ببینمشون بازم آمادم که یکبار دیگه هم با تمام وجود توشون غرق بشم. فعلا بریم سراغ آژانس.

 بر خلاف بیشتر فیلمایی که در این حوزه ساخته می شن اصلا بوی دروغ و ریا و افراط ازش متصاعد نمی شه. اگه خانواده حاج کاظم بحصوص پسر بزرگش از دستش ناراضین کاملا قابل درکه. حتی برای منی که هرگز چنین خانواده ای ندارم. اینکه حاج کاظم به سلمان می گه تو عباس رو نشناختی ، و عباس به زنش می گه تو حاج کاظم رو نمی شناسی برام کاملا قابل قبوله. نمی دونم چرا. هیچوقت بین چنین آدمایی نبودم اما اعتمادشون به هم رو می فهمم. هیچوقت جنگ نبودم ، در موردش نخوندم و برای اینکه تصور تا حدی مقدسی رو که از ایثار و دفاع و انسانیت موجود در اون زمان تو ذهنم دارم به دست جمهوری اسلامی مخدوش نشه ،هیچ وقت برنامه های رسانه های خودمون رو که معمولا مشمئزکننده به نظر می رسه نگاه نمی کنم ، اما می دونم امثال عباس هستند. کمند اما هستند. همراه با عباس موقع دیدن فیلم این جمله رو می گم: قبل از جنگ تو مزرعه بودم با تراکتور ، بعد جنگ بازم تو مزرعه بودم اما بدون تراکتور. حرکات حاج کاظم اصلا غریب نیست. آرتیستی نیست. اگه تفنگو از سربازه می گیره ، اگه اون پلیس رو میندازه زمین ، اگه رضا کیانیان نمی تونه بگیردش ، همه اینا طوری به تصویر کشیده شده که بگه : حاج کاظم از بچه های جنگه .

  اضعر ِ فیلم رو می فهمم. اومده که "در رکاب حاجی" باشه و اون موتوری هایی که آورده به نظرم یه اشاره ی عالیه به اینکه اصغر کنونی از کدوم تیپ آدماس. این رو کاملا حس کردک ، لشگرکشی بسیجیا (بعد از جنگیا رو می گم.) به دنبال اصغر فیلم. بدون اینکه بدونن حاج کاظم کیه. ضرفا اومدن چون اصغر گفته حاج کاظم نامی که از خودمونه کمک می خواد. لحظه ای که موتور سوار ها دارن به خواست حاج کاظم می رنمی شه دید که ترک موتوزها کسایی نشستن که که خیلی از حاج کاظم جوون ترن. هرچند شخصیت اصغر رو واقعا دوست دارم و به رفتاراش تو فیلم اصلا خرده نمی گیرم. آخه اون حاجی رو میشناسه.

  با کاراکتر حاج احمد، کسی که این روزها بر خلاف حاج کاظم همچنان جزء نیروهای نظامی محسوب میشه ، راحت کنار میام. ازش انتظار دارم مربیشو تنها نداره. و برای عباس قدمی برداره .حاج احمدی که هرچند حالا خودش جزء نیروهای قانونی جساب میشه از حرکات  دوستاش ( که به نظر مردمی که "شاهدن" حرکاتی افراطیه ، و به نظر من تا حدی حاج کاظمم حق داره و البته حرکات امثال اصغر از این کار نشان دهنده بی قانونی موجوده ) حمایت می کنه.  و اواخر فیلم که سر رضا کیانیان داد می زنه که اگه بخواد مانع خروج حاجی و عباس بشه اون کاریو رو که مباید ، انجام میده ، شاهدی بر این حرفه.

-          فاطمه ، فاطمه ، فاطمه...

حاج کاظم عاشق زنشه و خودش رو همواره نسبت به اون مدیون می بینه که زمان جنگ اون طوری ولش کرده و حالا هم که بعده جنگه مثل خیلی از همرزماش ، مزد جنگ یا ادعای جنگ در راه خدا رو از بندگان خدا نمی گیره.  و چقدر فاطمه مثال خوبی برای این چنین همسراییه. همسرانی که چنین سختی هایی رو تحمل کردند و چه بسا هنوز هم تحمل می کنند. و اون لحظه که فاطمه بسته ای برای حاجی میفرسته ، وقتی حاجی بازش می کنه و می بینه که چفیه و پلاکشو براش فرستاده ، من ِ بیننده غیر از حیرت و فریاد و زدن توی سر و صورت خودم و جمع شدن اشک تو چشمام چه کاری ازم برمیاد؟ و حاج کاظک چقدر قشنگ می گه :فاطمه این بهترین و کوتاه ترین پیغامی بود که می شد برام بفرستی.    من به این اعتماد و یقین درود می فرستم.

  واکنش های مردم ، همون مردمی که در زمان ما هم هستند ، همون مردمی که با تمام اینکه حق دارند اعتراض کنند و کاملا هم حق دارند به کار حاجی اعتراض کنند ، اما حق ندارند هرقضاوتی بکنند. هرچند این قضاوت ناشی از عمل امثال حاجی هاست که بر خلاف حاجی دلشون برای یه عباس به درد نیومده ، برای یک خود خودخواه به حرص درآمده.

-          حاج کاظم: امنیت ملی این کشور رو عباس تعیین می کنه یا بی بی سی؟

...

  چیزی که از این فیلم دستگیرم می شه خیلی خیلـــــــــی بیشتر از این چیزاییه که نوشتم. این ها فقط بخشی از احساساتمه که 3-4 ساعت بعد از اینکه برای دفعه چندم فیلم رو دیدم از سرو کلم بالا می رن.

 از جمبه های هنری ، اجتماعی ، سیاسی فیلم که عبور کنیم مثل همیشه موسیقی فیلم مثل موسیقی بقیه کارهای کارگردان مخصوصا بوی پیراهن و کرخه ، باز هم به همت دستان پرتوان مجید انتظامی ، جنون آمیزه. موسیقی ای که با شنیدنش ناخواسته از خود بی خود می شم . به خلسه فرو می رم. حتی بعد از بار هاو بار ها گوش کردن بوی پیراهن در یک سالی که بر من گذشت و همین لحظه که دارم می نویسم ، ذره ای از تاثیرش بر من کم نشده.

-          برای جنگ مه ، بهتره بگم برای دفاع و مفاهیم درونیش ارزش بالایی قائلم اما حیف... . حیف که "حیف" بخشی از تاریخ کشور ماست.

  در نهایت دقت کنیم که حاج کاظم و عباس در آخر با تمام اتفاقاتی که افتاد ، تونستن پرواز کنن. حاج احمد کارا رو جور کرد. به نظرم این خیلی مهم بود. خیلی.

حسین – 17 تیر 1389 -23:30 پنجشنبه



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

 

فیلم های خارجی رو حتی اگر از شبکه چهار هم ببینی به این نتیجه می رسی که خارج خیلی جای خوبیه. اصلا این فیلم ها رو که می بینی مطمئن می شی می خوای در یه زمینه ای متخصص شی.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 تیر 1389 توسط حسین | نظرات ()

1.فیلم هفت هشت دقیقه تا پاییزو اگه ندید ، پیشنهاد می کنم حتما نبینید. حتی نمی تونم بگم اشکال از سیستم فهم منه ، به نظرم فیلم مسخره و غیر هنری و بسیار روتینی بود. صرفا یه تراژدی نه چندان غم باد آور. اصلا خوشم نیومد. فقط همون 10 ثانیه جلوه ویژش خوب بود. ببین کار جشنواره به کجا رسیده که به این فیلم این قدر...استغفرا.... 


2.دیروز مطمئن بودم از ایران می رم. امروز... ، ببین اگه منو می خوان باید خیلی چیزا رو در صنعت فیلم سازیشون رعایت کنن.

 

3. مسخره کردن از بهترین کارهاست. حیف که با شخصیتیم!!! دیشب اندازه چند ماه همه ی " ایش " های فامیلو در یک جمع کاملا فامیلی با خاک یکسان کردیم. خسته نباشیم. 

4. ساحل جواب سرزنش موج را نداد / گاهی فقط سکوت سزای سبک سریست. (فاضل نظری) 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1389 توسط حسین | ()
طبقه بندی: منم گاهی جدی میشم، 

سلام.

برمیگردم ، بی بهانه . اصلا اون طور که گفته بودم ، برنگشتم. مهم هم نیست. فقط احساس کردم باید بیام. نمی دونم تغییری کردم یا نه. اصلا مگه میشه تغییر نکرد. دیگه اصلا مهم نیست. من همینم و اینم زندگیمه. هیچ نظر دیگه ای هم ندارم.

به نام خداوندی که مرا غیرمستقیم اینگونه آفرید.

حسین - سه شنبه 15 تیر 1389 - 2:39بامداد.

 

 

 

 

 



(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ

و آن جمله معروف: پسری که دوست دارد دیوانه باشد .../
من حسین ، هوپو یا یه چی تو همین مایه ها.... /
ضمنا اینجا هیچ نظری بی پاسخ نمی مونه.
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Blog Skin