سفر به خانه آزاد شده ، سید ابراهیم نبوی / نه هرکسی سبز بودن داند...نه هرکه داند تواند.
نوع مطلب :معرفی و نقد كتاب ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
همین 20 دقیقه پیش تموم شد. شرحش که چی بود و چی شد و می نویسم میذارم. تا فردا. 3روز. یه کم طول کشید.

کتاب شرح یک سفر است. سفرنامه ای به خانه ای که آزاد شده ، به خانه امن الهی. نویسنده ، که همان نبوی سرشناس خودمان است ، به خاطر نوشتن مطالبی با عنوان "ستون پنجم" در یکی از روزنامه ها برنده ی جابزه نفر اول بخش طنز نمی دانم کدام مسابقه می شود و جایزه اش هم سفر عمره مفرده است. به قول خودش برای همان چیزی برنده شده که چند ماهی را برایش زندان رفته. برخلاف سایر کتاب های نبوی نباید انتظار داشته بلاشید که از همان خط اول دل خود را بگیرید و بخندید و بر این مرد درود بفرستید. اینجا فضا کمی جدی تر است. اما خسته کننده نیست. بهتر است بگویم فضای معنویت عمیقی بر نوشته سایه می افکند. شرح تک تک مکان ها و حال و هوای نویسنده که خود را نزدیک تر از همیشه به خدا می بیند ، هرچند که می گوید خدا همیشه همین نزدیکی بود، به دل می نشیند. کتاب در قالب روز ها ی سفر پیش میرود. به شیوه همه سفرنامه ها. روز اول تا روز یازدهم و روز آخر. نبوی در تصویر این فضای معنوی آنچنان هم بی بهره از طنز نیست و اگر نخواهیم بگوییم طنز ، حداقل می توان گفت با تصویر برخی روابط و شرایط دز معنویت خواننده را کنترل می کند به طوری که هرچه بیشتر دلت می خواهد از زبانش شرح دلدادگی و هوای روحانی حاکم بر او را بخوانی. در جای جای نوشته از آدم های گوناگونی که میبیند ، پاکستانی ها ، افغانی ها ، آفریقایی ها ، اروپایی ها و هر مسلمانی که هست سخن می گوید و آنجا که به وصف حال و هوای برخی از آنها می پردازد که در آن حرم امن از خود بی خود شده اند ، براستی با تمام وجود دلت می خواهد به دیدار همان مکعب ساده سیاه بروی. نبوی که روزنامه نگاری تواناست در طی سفرش هم آنچنان بی خیال از دنیای خارج نیست. در همان جا همچنان نقد های خود را بر مردم و به خصوص به خودمان ،ابرانی ها، یادآور می شود، از بهایی ها می گوید ، با آنها صحبت می کند وبا خود از این شکایت می کند که چه تصویر نادرستی از ایران در دنیا و در همان مکه که بیشترین زائرانش ایرانی هستند ، به وجود آمده. نمی خواهم شرح کتاب را بدهم .همین کافی بود. اما اگر دلتان می خواهد یکبار با این سید دوست داشتنی به زیارت کعبه بروید و همه جا را از دید و چشم اوببینید ، این کتاب را از دست ندهید. به خصوص که کتاب سنگینی نیست و یک پنجشنبه جمعه برایش کافیست. هرچند شاید به راحتی در کتاب فروشی ها نیابید .
سفر به خانه آزاد شده ،سید ابراهیم نبوی ، انتشارات جامعه ایرانیان ، 1378. 260 صفحه.
پی نوشت 1: مطالبی که گفتم در ستون پنجم چاپ می شده مدتی بعد به کتاب تبدیل شدند. معرفی کتاب ستون پنجم رو قبل از این رو وبم گذاشتم. می تونید از منوی سمت راست ، بخش طبقه بندی، گزینه "نقد و معرفی کتاب" را کلیک کرده و منتظر صدای بوق بایستید. یا روی همون جا کلیک کنید.
پی نوشت 2 : باز هم می رسیم به اینجا که این خاتمی چیست که عالم همه دیوانه اوست. این نبوی فکر نکنم که تا حالا کتابی نوشته باشه که آخرش بتونه از خاتمی تشکر نکنه.
پی نوشت 3: کتاب بعدی چی بخونم؟ احتمالا یا روانکاوی یا ترس و لرز یا عکاسی. کتابای عکاسیم شده n تا و من هنوز یکیشم به پایان نبردم... L
پی نوشت 4: فعلا که داریم میگذرونیم. تا بعدا چه پیش آید.
پی نوشت 5: او ن پست "رقص ایرانی ناز دارد" هنوز تو ذهنمه. به حدی پخته نشده که بیا رو کاغذ. / هم خودم و هم علی به این نتیجه رسیدیم که یه پست در مورد "ایرانی ایرانی بخر بنویسم" این هنوز تو قابلمه هم نرفته چه برسه به پختن. / پستی در مورد آهنگ جدید سیاوش به نام الکی دو سه باری تا مرز تایپ رفته و بر گشته. اما حتمیه بس که این سیاوش عشقــــــــــــــــــــــه . / اون روز (کدو م روز؟) از ساعت 5 تا 9:30 تونستم 2 تا مطلبو برای اون نشریه هه که گفته بودم جور کنم. به خودم دارم ایمان میارم. /
پی نوشت6: دیشب که اومدم اولین قسمت این پستو بذارم ، یه خاله ای یه نظری برام گذاشته بود که ذوق نمودیم بسی.
پی نوشت7 : نمی دونم اما مكه هم فكر نكنم بد بگذره هااا. اگه سرمونو نبرن شاید یه سر بریم. میاین؟
به قول نبوی : "به قول عرب ها : خلاص!"
نوع مطلب :طنز نوشته ها ،گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام. قبل از اینکه شروع کنم بگم که به فکر مطلبی با موضوع "رقص ایرانی ناز دارد" هستم. به زودی خواهید دید.
سرتان را چه درد آورم . با اهل منزل - یعنی خانواده البته - از فلان جا به فلان جا در نقل مکان بودیم که بنده خدایی از سر خیر ،که خدا خیرش دهد، اینجانب را ازنمره ی شیرین درسی 3 واحدی مطلع کرد. برحضرت حق که بی شک پنهان نیست دلیلی هم ندارد از شما پنهان باشد که 7.5 نتیجه تلاش نکرده من بود. من ساده لوح هم بر نسق 15- 16 ماه گذشته از ته دل جانانه اعلام کردم و خنده کردم و از خاطرات دودر کردن ها سخن راندم که ناگه دیدم از دو طرف صندلی ای که راننده که همان پدر اینجانب باشد ، نشیمن کرده بود بخاراتی با شدت هرچه بیشتر ، بدتر ، خارج می شود. گویی که دو عدد ولکینو (آتشفشان = volcano) را از قاعده به هم چسبانده و در راستای افق قرار داده و بنگریم. و جمله ی "مگر آدم می رود دانشگاه که درس بخواند " همان ماده ی سوختنی در مثلث آتش بود که با خروج از دهان بنده فضای داخل ماشین را معطر که نه ، شعله ور ساخت. و دو عدد توپ جنگی گونه ، از آن دم به بعد طفلی را که من باشم هدف گرفتند و تاختند... . که این حرف ها چیست و چرا و مگر برای ما درس می خوانی و آدم می رود دانشگاه که بورسیه ی یک دانشگاه خوب را بدست اورد و برای خوش کسی بشود و این قصه سر و دست و پای خیلی دراز دارد، چون نگارنده ی آن.
و حالا من هی سعی می کنم با خنده و مزاح و مزیح و هرچه در چنته دارم بحث را جمع کنم که از قضا عادتم به خندیدن هنگام دیدن موجودات عصبانی و حضور در فضای ملتهب ، به تشتط و تهییج هرچه بیشتر جو کمک موثری می کرد. و آماج لگد و مشت و مشگول و چنگول و علامت های تابلو دیگر فرزندان خانواده بود که به شیوه ای کاملا پرقدرت و البته کاملا سایلنت به بنده متذکر می شدند که تا اطلاع ثانوی فک مربوطه را به حالت تعلیق دربیاورم. و چه گویم که در همان لحظات خبر آمدن نمره ی 3واحدی عزیز دیگری در ems به جمع ما پیوسته بود. باز جای شکرش باقیست که داخل ماشین کانکت نبودم.
آری این چنین بود برادر...!
از این که بگذریم خب منم معتقدم که برای شما درس نمی خونم. برای خودم می خونم که درس نمی خونم دیگه!
از اینها که باز بگذریم آخه مگه آدم میره دانشگاه که درس بخونه؟
اینارو گفتم که آخرش بگم همش تقصیر خودمونه که مامان باباهارو بد عادت کردیم .اگه از همون روز اول که 20 می خواستن یه 10 خوشگل براشون می گرفتیم، امروز به نمره ی بالایی چون 7.5 افتخار می کردن. تازه مامانا با همکاری کسبهو اهل محل برامون آش مشروطی هم بار می ذاشتن.
بازم بگذریم. در کل از ما که گذشت اما به همه شکوفه های باغ زندگی توصیه می کنم از همین حالا به فکر تربیت پدر و مادرشون مطابق با استاندارد های روز دنیا و گواهی های iso9001 تا iso9014 در مدیریت کیفیت باشند .
پ.ن2:خیلی سخت نگیرین. بزرگ میشن خوب میشن. ضمنا شماها مامان بابا نبودین بدونین اونا چه حالی دارن. از من بپرس!
پ.ن3:وجدانا من یه سوال دارم.شما بگین آخه آدم میره دانشگاه درس بخونه؟
خبر بد : نیلوفرلاری پور دستگیر شد! یه دفعه بیا منو عموزاده خلیلیم بگیرن بریم پی کارمون دیگه. دعاش کنید. غم محبوبه حقیقی کم لاغرم کرد حالا باید حرص اینم بخورم.
نوع مطلب :دل نوشته ،گه گاه پیش میاد دیگه ،منم گاهی جدی میشم ،
نوشته شده توسط:حسین
تا لحظاتی دیگر .شاید تا فردا.
====
بالاخره رسید:
بالاخره کوله بارم را می بندم ...حتی اگر تنها / دوباره حس سبز روییدن دارم.
![]()
سلام.
آخرین مطلبی که تو این دفتر وی نوشته هام نوشتم ، مربوط به عاشورا بوده. آخرین چیزی که نوشتم (البته مراد از نوشتن با خودکار و مداد نوشتنه !) که بی شک هیچ کس ندیدتش یک یک خطی 29 دی بوده. انکار نمی کنم مدت هاست خوب نمی نویسم. هرچند همیشه عاشق نوشته های خودمم اما مدتی بود خیلی به دلم نمی نشستن. اون روز به خودم و شاید به تویی که داری منو می خونی قول دادم که برگردم از رکود و خستگی و فرسایشی زندگی کردن و کشیدن جنازه زنده بودن بر روی خط زمان. سعی می کنم قول ندم و بزنم زیرش. هرچند زیاد پیش میاد. تا حالا شاید یکی دوبار قول دادم و پاش محکم وایسادم.این دفعه امیدوارم شمارنده رو یکی ارتقا بدم.
نمی دونم چی شد و چم شد که تو یکی از همین روزای امتحان ، که اینورم یا اونورم دچار نزاع نیمه منطقی شده بودند ، با این نتیجه رسیدم که دیگه وقتشه. بیشتر از این نمی تونم وایسم. وگرنه ... وگرنه هیچی شاید نشه . اما من نمی خوام هیچی نشه. من شدیدا معتقدم که به زودی میمیرم و حالا کلی لذت هست که من بهشون نرسیدم و مطمئنا در بهترین حالت به خیلیاشونم نمی رسم. اما باید بیشترین استفاده رو بکنم. اون دنیا ،جای خوب یا بدش ، یه مزه ی دیگه میده. من فعلا مزه این دنیا رو چشیدم . بدم نیومده. دلم می خواد تا اون جا که میشه مزه ها رو بچشم. کم یا زیاد. حتی اگه فقط مزه مزه کنم.
می گفتم..... تا اونجا که یادمه تو حال وهوای یه کم وابستگی به دوستام بودنکه یهو زد به سرم تریپ استقلال بردارم. یهو جوگیر شدم . تصمیم گرفتم و این تصمیم چند روزی مخمو خورد تا آخر به اینجا رسیدم که بعد از امتحانا ، که چند روزی دغدغه درس و علم یه دغدغه تحت فشار غیر نیست و صرفا خود خواستس ، فرصت مناسبیه برای ... برای چی؟ کلمه ها هجوم آوردن و عشق مفرط من به شیء انسان ساخته ای به نام کوله که وقتی باهامه بخشی از وجودمه ،موجب شد یگم فرصت مناسبیه برای بستن کوله بارم. حتی اگر تنها!
از بچگی موجود تنهایی بودم. همیشه بین خودم و بقیه خط می کشیدم.همیشه کاری می کردم که بشنوم حسین یه چیز دیگس. و البته تا حدی هم موفق بودم. ین توهم رو هنوز هم گاهی دارم. (هرچند بالاخره نابودش می کنم یا کنترلش می کنم. شایدم نه. مهم نیست.) وقتی کمی بزرگ تر شدمکم کم انگیزه ی پیدا کردن دم هایی مثل خودمدر من بیشتر و بیشتر شکل گرفت.اما هنوز این قدر مصمم و مغرور بودم که تنها پیش برم و راضی هم باشم. این حس پیدا کردن آدم هایی که مثل هم باشیم ، که از این جا به بعد گروه آرمانی صداش می کنیم، زمانی شدیدتر شد که کمی بیشتر آدم و جامعه دیدم و شنیدم و وقتی که بیشتر و بیشتر با مقوله ای به نام دین، به معنای اونچه که آموزشش در مدرسه اتفاق میفتاد ، آشنا شدم و بی تعارف بگم که... . این توضیح های اضافی و یه کم خصوصی رو کنار می ذارم. ایده ی گروه آرمانی لحظه به لحظه با من رشد کرد و به هدف بزرگ من تبدیل شد به طوری که هرچیزی رو در پناه تشکیلش میدیدم. وارد دانشگاه که شدم تمام قوامو روی این موضوع متمرکز کردم ،هرچند شاید هنوز هم به کمال هدفم نرسیده باشم و شاید هرگز هم نرسم ، اما خب بی بهره هم نبودم. از طرفی آدم خجالتی ای بودم.(الان خیلی کمتر) این سوال به ذهن می رسه که نکنه به خاطر خجالتی بودن و اعتماد به نفس کم همیشه به دنبال یه گروه بودم؟ نکنه اصلا این ایده توجیهیه برای همه کاستی هایی که شخصا موجبشون شدم؟! اما خودم فکر نمی کنم جواب این سوال مثبت باشه. هرکاریو دوست داشتم و دوست دارم با گروه آرمانی انجام بدم برای همیشه هممون. اما همین گاهی موجب میشه کارهام کندتر پیش بره. علی بار ها بهم گفت تو کارهات خودت مستقل عمل کن.با گروه باش اما گروه مانع پیشرفتت نشه. اون گفت و من با خودم گفتم : نچ! من (ما) میشیم میشیم نمونه کسانی که نشون می دن با گروه بودن بهترین جوابه!
حالا می بینم بیش از یک سال از این روزگار طلایی رو به اتمام گذشته و هنوز هیچی نیستم. دیگه صبر نمی کنم. کوله بارمو پر از کتاب و کاغذ و خودکار بیک و لذت و عشق می کنم و به سوی آینده میرم. حتی اگر گروه آرمانی ای در کار نباشه. این رفتنم به معنی کناره گیریم از کار های گروهیم نیست. هنوز هم با تمام وجود حس می کنم کاری رو با هم کردن چقدر لذت بخشه. اما شایداین لذت برای من جزء اون دسته لذت هایی باشه که وقت کم اجازه نمی ده بهشون برسم.
من راه افتادم و امیدوارم آرمان گروه آرمانیم یه روز تحقق پیدا کنه. امیدوارم در طول مسیر تنها نباشم.
پی نوشت ها هاهاها :
1- خب خیلی حرفام رسمی بود. حالم بد شد. یه کم راحت باشیم. آهان خوبه. عضله ها رو شل کنیم حالا یه نفس عمیق... تو سواحل بیــــــپ دراز کشیدی و از بالا اومدن خورشید هنگام غروب لذت می بری.
2-یه سوال فنی : اگه آدم با کلی نذر و عجز تا حدودی موفق شه امتحاناشو پاس کنه ، بعد نذرهاشو ادا نکنه ، طبق قانون حذف ترم می شه؟
3- در همون رابطه با جمله آخر پست شاعر مریبوطه که جک و جواده و ضمنا با احمدی نژاده ، می گه: منو تنها نذار ... رو قلبم پا نذار....
4- هنوز هم به جمله ی زیبای خودم معتقدم : ایران را NGO کنیم. اینم برا اینکه نگید با این پست ، زدم جاده خاکی.
5-چون من کلا نسبت به ساعت جهانی delay دارم کنسرت 2006 یانی تازه بدستم رسیده. دقیقا اینجاست که آدم معنای واژگان خوف و خوفناک رو می فهمه. ضمنا این خانومه که اون ته وایساده و چهچه اروپایی مزنه ، به چشم خواهری ، مادری ، خاله ای ، عمه ای ، دخترعمه ای ، دختر خاله ای ، دختر عمویی ، دختر دایی ای ،دختر همسایه اون وری ،دختر دوست بابام ، همکلاسیای این دانشگاه ، همکلاسیای اون دانشگاه و سایر محارم من (!) خانوم خوبیه. همچنین اون آقاهه که شبیه فریدون عموزاده خلیلیه و با ویولنش دهن حضار و بینندگان رو در طی 4 سال گدذشته از اجرا ، آسفالت و صاف و قیر گونی و سرویس می کنه هم به چشم غلامی از طرف خانواده ما غلام خوبیه. بیا. لازم به یادآوری است که اون خانومه فوق الذکر یک جای اجرا یه لحظه تریپ دنس خالص ایرانی میره که البته کورحونده ، من یک غربزده ی بیچاره ای هستم که نگو. (این نکته ظریف ایرانی رقصیدن ایشان رو دوست عزیزی که چند ساعت پیش اینجا بود از اون ویدئو استخراج کرده که بدین وسیله تشکر می شود از دقت برادرگونه ایشان.)
در همین جا اعلام پایان پست می کنم. زیرا از بس که از شدت خواب با ناخن مضراب زنی (گرفتی چی شد؟ یه بار دیگه آخرین واژه ی قبل از پرانتزو بخون.) مغز سرم رو نوازش کردم ، بنده خدا هیپوفیزم افتاد تو حلقم.
با ایزه. رخصت پهلوونا! اوچ اوچ!
داداچ هوپو ، شنبه 10 بهمن خونین جاویدان ، 1:03 بامداد شروع . پایانش یادم نیست.
نوع مطلب :هویژورینوشت ،گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
من ، حسین.
اینجا نوارخونه فنی.
اومدم بگم که امتحان دارم. این بار فاجعه بار تر از هر دفعه خراب شدن سرم. 19واحد. که 18 تاشو بلد نیستم.
اما مهم نیست. این روزا چندین قله ی دپ گذروندم. چرا ، نمی دونم. پیش میاد دیگه. همیشه با امتحانا شروع میشه.از بس که دو درم.
نمی خوام تکرار حرف های روز هایی چون امروز رو بزنم. اومدم بگم که اگه نیستم ، چون نمی تونم باشم.
این چند روز و شب خیلی فکر کردم. شایدم به طور نسبی خیلی خیلی فکر کردم.به همه چیز. حتی به چیزایی که سعی کی کنم فکر نکنم .کلی با خودم بلند بلند حرف زدم. با خودم مشورت کردم. جلسه .. بیانیه.. دادگاه ... رای گیری ... دادگاه تجدید نظر... چالش های اجتماعی ... بحث های جدید... باید ها و نباید ها ی جدید و به طور خلاصه خودمو سرویس کردم.
و نهایتا کمیته رهبری تصمیمات جدیدشو گرفت که این کشور هوپو چور ادامه بده. کمیته های جدید روشنفکری تشکیل دادم. کمیته های منطق و کلی از این حرفا. قوانین جدید آزادی خودم ، اعتقادات جدید که مدت ها به صورت طرح و لایحه مونده بود -هرچند خیلیاش اجرا میشد - حالا قانون شد. یه چیز تو مایه های متمم قانون اساسی خودمون! بله دیگه کلی حرفای نگو و بگو با خودم داشتم ... زدم ... راحت شدم. آخیش.
قسمتی از اون قسمتش که به اینجا مربوط میشه همون "دوره بازگشت" میشه. بازگشتی با دید نوین به وبلاگی بودن گذشته. (ها؟) خودتون حس میکنید. شک نکنید ادعا نیست. البته هنوز بین سران بحث هست که آیا درونیات رو اینجا بذارم یا تعطیلش کنم. حتی برخی تندروها می گن که کلا در درونیات رو به سمت خارج باید ببندم. هرچند من خودم خیلی موافق نیستم و یه جورایی حق وتو دارم و اگه لازم بشه تحصن و تجمع و اعتصاب غذا هم که دیگه خوراکمه.
البته جای خوشحالی داره که تمام ارکانم به اتفاق نظر بر دیوانگی هرچه بیشتر و خود سرویس کنی ذهنی تاکید دارند .
خب دیگه نوارخونه شلوغ شد. بسه! میگه بگو جک و جوادا ریختن توش دیگه.
خب ریختن دیگه. تا مدت ها بعد خداحافظ مامن امن تنهایی های من. آه....



نوع مطلب :هویژورینوشت ،
نوشته شده توسط:حسین
همش یه تلقین سادس. نکنه دارم دروغ می گم؟ نچ. همش هم تلقین نیست اما شاید بخشیش تقصیر خود آدم باشه. اما نه همش. راستش از اینکه آدم خودشو گول بزنه خوشم نمیاد. اما می ترسم نکنه به خاطر ترس از خود فریبی ، به آزار خودخواسته رسیده باشم. فعلا.
پ.ن: دیشب یه چیزایی تو مایه های بیانیه برای خودم نوشتم که بذارمش اینجا . در صفحه مربوط به روز 4شنبه ی سالنامم نوشتمش. 2 صفحه ای شد که حداکثر می شد یه صفحشو اینجا گذاشت. اما به دلایلی رای نیاورد. اگه اشتباه نکنم این دفعه دوم بود که می خواستم یه سالنامه نوشته رو پست کنم که نظرم برگشت. نمی دونم این حسین چرا گاهی میزنه به سرش. خوبه که دیشب به اینترنت دسترسی نداشتما. :دی
پ.ن2: دیگه حالم از این طور نوشتن بهم می خوره. اما خب حتما حالم بهممی خوره که دارم حال بهم خوردنی می نویسم دیگه...
نوع مطلب :گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
این پست هم در ادامه ی اون پسته. زهیر تموم میشه. چند صفحه ی آخرو دوباره می خونم. رهیر دوباره تموم میشه.
این آخرا باز از یه قسمت دیگه حس پست گرفتم. هرچند اصلا خوشم نمیاد پست های وبلاگم از نوشته های آدمایی كه شغلشون نویسندگیه پر بشه ، اما فعلا بی خیال.
همون كتاب پست قبلی ، صفحه 417:
"سرانجام گفت رنج موقعی زاییده می شود كه انتظار داریم دیگران به شكلی دوستمان بدارند كه خودمان می خواهیم ، نه به شكلی كه عشق باید متجلی بشود ... آزاد و بی اختیار ، ما را به قدرتش هدایت كند ،از توقف بازمن بدارد."
همین. پیشنهاد می كنم اگه نخوندید بخونید.
پ.ن1: دنبال یه جای دنج میگردم.
پ.ن2: زهیر تمام میشود اما زهیر تمام نمیشود.
پ.ن3: برو بابا. افه.
نوع مطلب :گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
زهیر فکر کنم اولین کتابیه که 2 بار خوندمش (چیزی نمونده دفعه دوم تموم شه) و فکر کنم جز اولین کتاباییه خریدم (البته علی برام انتخاب کرد ) بازم فکر کنم جزء اولین کتابایی بود که وقتی یه کم شروع کرده بودم به فهمیدن ، خوندمش. اون موقع خیلی باهاش فکر کردم. خیلی هم خوشم اومد ازش. حالا که 2-3 سالی یا شایدم بیشتر از اون روزا میگذره هنوزم تجربه ی جالبیه.
امروز به اینجای کتاب که رسیدم دلم خواست پستش کنم. از این صراحت خوشم میاد. و البته همیشه دو جمله ی آخر سخنرانی خیلی فکر کردم و می کنم. : "بد تر از قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ همیتی ندارد." با این تفاوت که به نظر من قدم زدن در تنهایی اصلا اصلا و به هیچ وجه بد نیست. من که عاشق قدم زدنم چه تنها باشم چه تنها تر. برید به ادامه مطلب.
ادامه مطلب
نوع مطلب :دل نوشته ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
تا سر به بدن باشد / این جامه کفن باشد / فریاد اباذر ها / ره بسته به بیگانه
ای وای که یارانم / گل های بهارانم / رفتند از این خانه / رفتند غریبانه
یاران چه غریبانه / رفتند از این خانه / هم سوخته شمع ما / هم سوخته پروانه
داخل اتاق دارم قدم می زنم و این آهنگ داره پخش میشه. برای خودم بالا و پایین می پرم. احساس امنیت می کنم. شروع می کنم برای خودم سینه زدن و همراهی با آواز. یک آن یه حسی سینمو فشار میده. یهو دلم تنگ میشه. ذهنم مثل یه فیلم میشه. من کارگردان نیستم. اما تدوین با منه. یه فلش بک زده میشه. همین چند شب پیش بود. شب یلدا. رفته بودم مسجد سراغ مهرناز. تا بیاد نیم ساعتی جلوی مسجد حضرت امیر بالا و پایین شده بودم. اون شب هم وقتی بوی هل و برنج خاصش به مشامم رسید همین حالو داشتم. یه حال نه چندان غریب. یه حال سرکوب شده. دلم می خواست ... اما دلم رضا نمی داد.
cut!
بر می گردم توی اتاق. دستامو میبینم که میره جلو و برمیگرده روی سینم. میشینه به قلبم.
بوی اسفند... رقص دود ... شب ... دیگ های نذری ... زحمت ... عشق ... ایمان ...حسین....
صدای آهنگو زیاد می کنم. نوشتنم میاد. همین حالا باید بنویسم. این درد دل رو باید یه جا دادبزنم. بگم : خدا خسته شدم! دارم همه چی رو از دست میدم. خودتم این وسط می خوان ازم بگیرن. خدا...مگه تو مال من نبودی؟ مگه عاشقم نبودی؟ مگه عاشقت نبودم؟ خدا مگه حسین مال من نبود؟ مگه ده ها شب با هم دشمناشو لعنت نکردیم؟ مگه حسین پیروز نشد؟ پس چرا این همه یزید دور و برمونو گرفتن؟
دلم لک زده واسه یه شب تا صبح مسجد بودن. آرزوی یه نماز تو مسجد ، یه کم دعا ، یه کم عشق بازی زیر نور سبز مسجد مونده به دلم. خدا پارسال یادته؟ اوی شب که با کلی غصه زدم بیرون که بیام پیشت حرف بزنیم. اومدم دیدم در خونتو بستن. بهت شکایتشونو کردم. یادته؟ اون موقع اصلا فکر نمی کردم یه چنین روزایی هم برسه. یاد محرم های سال های قبل میفتم. اون موقع ها که نمی خواستم گریه کنم. اون موقع که می گفتم دوای درد گریه نیست. اما حالا می خوام گریه کنم. می خوام شکایت کنم ، درددل کنم. می خوام بدونی که دلم لک زده واسه دو شب بریدن از دنیا تا بتونم ادعا کنم : یا حسین آنکه دل از غیر تو ببرید منم! اما کجا ؟ چطور؟ من نمی تونم و نمی خوام با اون کسایی که منو دشمن می دونن ، با اونایی که تشنه ی خون منن ، با اونایی که وظیفه ی شرعیشون می دونن ما رو نابود کنن ، زیر یه سقف برای یه حسین ، جون بکنم. این حسین نمی تونه بین ما مشترک باشه. نفس کشیدن بین این آدما سخته. کاش یه بارم که شده از خودشون می پرسیدن این حسین که بعد این همه سال هنوز اسمش مونده ، کی بود؟ چی می خواست؟ کاش آدمایی که حسین رو یه دیکتاتور عزیز می دونن که دردش تشنگی بود ، نبودن. کاش کربلا صرفا یه تراژدی دو شبه نبود. کاش بعضی ها این روز ها رو هم می دیدن. کاش عاشق بودن نه مکلف!!! کاش...
امروز گذشت. تاسوعا. فردا هم که عاشوراست میگذره . من بازم میشینم تو خونه . اما خدا تو بدون دلم می خواد در حقیقت دلمون می خواد بیایم بیرون ، سینه بزنیم ، گریه کنیم ، شب زنده نگه داریم ، محرم داری کنیم. و البته بدون ما دلمون می خواد و شرایط محیا نیست ، نه اینکه از ترس یا برای پاداش بخواهیم کاری بکنیم یا نکنیم.
به امید روز هایی که دوباره محرم فقط برای کربلا ناراحت باشیم....
نوع مطلب :داستان کوتاه ،
نوشته شده توسط:حسین
رفت جلوی آینه ایستاد. خودش بود. پوستی صاف و زیبا ، چشمانی دل ربا ، موهایی پرپشت . همه چیز به هم می آمد. همه چیز خوب بود.
قبل از اینکه از در خارج شود مثل هر روز و این بار با وسواس بیشتری خودش را برانداز کرد. لباس هایش سالم ، نو و زیبا . کفش هایش مناسب ، بوی خوشش مست کننده. همه چیز خوب و سرجایش بود.
منتظر آسانسور نماند . سریع و با هیجان از پله ها دوید . روحش از خودش جلوتر رفته بود. حرارتی را در تک تک ذرات بدنش حس می کرد.
سرایدار زودتر ماشین خانم جوان خانه را بیرون برده بود. درخشان و چموش آن سوی خیابان انتظار سوارش را می کشید.
در ساختمان را باز کرد. با دقت از خیابان عبور کرد.نزدیک ماشین پایش پیچ خورد. خانه بی خانم شد. عشق یتیم شد.
شاید امروز زودتر باید فرا می رسید ، نه؟
نوع مطلب :دل نوشته ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
یلداتون اگه مشكلی نیست مبارك. اصلا دوست ندارم تو این شرایط با بی اهمیتی به این رسمایی كه دل آدمو حال میاره و احساس بودن بهم میده نابودشون كنم.
دیروز 17:43 - "ن":
yalda yani yademan bashad ke zendegi anghadr kutah ast ke1 daghighe bishtar ba ham budan ra bayad jashn gereft.
كم كم یادم میفته منم باید به فكر یه متن خوب باشم. صبر می كنم . شاید چیز بدردخوری اومد.
دیروز 20:17 - "س" :
bodo k ruz kutahe , paeiz akhare rahe. hendunato avordi? juje hato shemordi? zemestune az farda , mobarak bashe yalda
دیروز 20:39 - "ص":
mahfeletan aryei delhayetandaryaei shadihayetan yaldaei *bar shoma mobarak in shabe ahuraei
چه sms های شادی. برای خودم آرزو می كنم شب منم مثل شب خیلیا و نه خیلیای دیگه ؛ شب شاد و لطیفی باشه. شك دارم.
دیروز - یه ساعتی - یه ناشناس یا شاید كسی كه شمارشو پاك كردم. حتما حقش بوده. در هر حال نمی نویسمش.
هنوز ذهنم دنباله یه چیزی می گرده كه خودم خوشم بیاد . هیچكدوم از این جمله ها اونطور كه من می خوام نیست.
دیروز 19:14 - "ف":
yaldaye parsal ra be khater darid? sina , hamid abtin , khosro barayeman minavakhtand va arash dar kenareman buddustan biaid yaldayeman ra benavazid
دیروز 21:26 - "ر" :
امشب كه شهرزاد قصه گوی من هزار و یك قصه اش را باز زمزمه می كند بهانه ای دارم تا روی ماه رات اندكی بیشتر نظاره كنم. یلداشبتان مبارك.
هیچ كدوم از اینا اونی نیست كه من می خوام.
كم كم به این نتیجه می رسم كه دیشب نباید می رفتم اونجا. دلم می خواست یه جایی باشم كه خودمم نمی دونم. دیشب دلم ناكجا آباد می خواست. حسابی گرفته بود اما راهی نداشت . بیچاره دلم.
ساعت 23:40 بالاخره میشینیم كه یه چیزی بنویسم. می نویسم. میفرستم و از جوابایی كه میگیرم حسی بهم دست میده. یه حس مشترك.
می نویسم:
shab ... gham ... tanhae ... khaterebazi ... ya hatta ... shab ... yalda ... chelle ... anar ... hendune... ajil ... hafez ... 1daghighe bishtar ... ye donya khatere ... salha rasm ... khande ... khanevade ... eshgh ... yalda ... man ... to ... tabrik ... tabrik ... tabrik ...!... del ... del ... khosh ... khosh? ...khoda ! ... khosh ... plz
(hopo)
به دلم میشینه. چندباری می خونمش. دوسش دارم. حال خودمه. حالا نوبته فرستادنه. اما به كیا؟ دلنوشتمو دوس دارم دلم نمیاد برای هركسی مصرفش كنم. دوست دارم برای كسی بفرستم كه حالمو بفهمه. پس شروع می كنم و از بین لیست بلند بالای كانتكت هام 7-8 نفریو پیدا می كنم. مامان (البته خب برای كل خونس) ؛ ص ؛ ف ؛ ا ؛ م ؛ س . شایدم كسی دیگه ای بوده كه یادم نمیاد. دوست دارم جواب sms ام زودتر بیاد. انتظار می كشم. یك یكی جوابا میاد.
" الف " : unqadr ajib shode zendegi baram ke "amused to death!" (sargarm ta hade marg!!!)shodam. khodam mitarsam...! ... khoda!Dele khosh...khosj...plz . (nobody) h
"ص": ;(merci ...hale manam haminjurie
"م" : من.شب.غم.عشق.تو.یاد.عزیز.لبخند.خاطره.دلتنگی.امید.دیدار.آغوش.دوست.
جوابه "م" رو از همه بیشتر دوست داشتم. كاش به جای امروز همون دیشب میرسید. "م" چند لحظه بعد از رسیدن جوابش زنگ میزنه. میشد با هم بریم بیرون. نمیشه. چون فكر می كنم ممكنه درس بخونم. درس...چه مفهوم عزیز و محترمی بود واسم. یادم نمی ره كه همیشه سر نماز دعا كه می كردم -كاری كه حالا بلد نیستم- از خدا می خواستم عالم شم. دانشمند شم. كاش هنوز هم...
"ف" به شوخی به sms ام گیر میده. "ص" میگه مهندسی نوشته (!) كردی. باید دل نوشته باشه. من معتقدم دلنوشتس.
دلم می خواست امروز وقت می شد از یلداهامون و یلداها بگیم. اما نشد. امروز روز بدی بود. روزی كه پی بردم چقدر آدم ها می تونن پست باشن كه به راحتی روی مرگ و زندگی آدما مانور بدن. پرونده بسازن. عجب آدمای كثیفی دورو برمونن. بوی تعفنشون داره خفم می كنه. خدا چرا یه سر نمیای اینجا؟ ببخشید خدا. خب حرسم میگیره. می دونم حق میدی.
پ.ن: اونا اسم یه سری از دوستامونه كه بی دلیل گرفتنشون. خیلی اوضاعشون بده . دعا كنید.
پ.ن2: دلم می خواد یه شب مال خودم باشم. دلم اتاقمو می خواد. که از راه برسم و برای یه با هم که شده تمیز بازیو بذارم کنار و با لباسای بیرون بپرم روش. دلم می خواد تا صبح تنها باشم و آهنگ به راه باشه و شبکه به پا و هی فک بزنیم با بچه ها. دلم لطافت می خواد اما جو خشن تر از حد تصوره. دلم بغض می خواد. دلم هوسیپی می خواد . دلم می خواد بعد از چند ساعت زحمت بتونم یه چیزی بنویسم که خوشم بیاد . یه پست عالی. چیزی که مدت هاست نداشتم. این شرایط ارضام نمی کنه. اما شاید حق اعتراض ندارم. مگه نه اینکه خودم خواستم؟ راهش سخته دیگه.
پ.ن3: سلام بر زندگی.
عنوانی برای این همه سیاهی نمی تونم انتخاب کنم/ سبز سبز بازم سبز بازم سبز تا همیشه
نوع مطلب :منم گاهی جدی میشم ،
نوشته شده توسط:حسین
خیلی مسخرس كه شب و روزمون با اسامی دوستانمون كه دستگیر میشن گره خورده.
خیلی مسخرس كه باید همش به این فكر باشیم كه نفر بعدی كیه؟
خیلی ترسناكه وقتی فكر می كنی دوستات الان كجان. چه حالی دارن؟
خیلی فاجعس كه مرخصی های زندانیان واقعی رو زیاد می كنن چون جا برای دكتر مهندس ها كم اومده.
چرا نمی ترسن از روزی كه چیزی برای از دست دادن نداشته باشیم؟
خیلی احمقن كه گمان میكنن این راه جواب میده.
خیلی پندناپذیرند كه تاریخ پندشون نداده.
زندان جای ما نیست.
ننگشان باد.

تا ابد سبز هستیم حتی اگر بگویندمان و بگوییم كه ...
پ.ن1: حالم از این پست به هم می خوره.
پ.ن2: سلام علی آقا. خوب نوشتنم نمیاد. اما شما سر بزن.
پ.ن.3: كی تموم میشه؟
پ.ن4: قلاده های گشوده...... بالاخره روزی قلاده بازكن هم ....
نوشته شده توسط:حسین
سلام.

توضیح اضافی لازم نیست . همه چیز گویاست. خیلیم دردناکه.همون چند روز پیش که اولین خبرو شنیدم خواستم پستش کنم . گفتم شاید جدی نباشه . اما ....
" عصرایران - این روزها، گویا تمام مشکلات مملکت حل شده و فقط مانده شوهر دادن دختران مدرسه ای که آن هم به همت مشترک تعدادی از مقامات دولتی و نمایندگان مجلس در حال حل و فصل است و فقط بحث بر سر این است که بچه مدرسه ای ها ازدواج دائم کنند یا موقت؟!
ادامه مطلب
نوع مطلب :هویژورینوشت ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام.
"هویژورینوشت" عنوان عمومی تمام پست هاییه که همین طوری یهویی بی دلیل بی معنا نوشته میشن. در کتب معتبر امده علت پیدایش این دسته پست ها علافی در اینترنت و علاقه وافر اینجانب به نوشتن و نبودن حس و موضوع و سایر بهانه ها برای نوشتن است.
مثلا الان اینجوریاس:
من طبق عادت همیشگی چون پنجشنبس نشستم نوارخونه و ول می گردم. کلاسمو رفتم و خوشحالم تا حدی. به دلایل کاملا درونیانه.
الان من و گوگوش نوارخونه ایم و حسابی داریم یاد دوران جوونیمونو رمی کنیم . از دست این دختر سابقا دوست داشتنی تر... .
الان تو کیفم 4 تا فیلم دارم که با اون یکی میشه 5تا و قصد دارم خودمو تا شنبه با اینا خفه کنم. ضمنا 2 تا کتاب جامعه شناسیم گرفتم که مجموعا به اندازه ضخامت خودم ضخامت و به قول "ص" قطر داره. هرچند من بار ها گفتم کتاب مستطیله و قطر نداره بلکه ضخامت داره و به کتاب ضخیم می گن قطور. اما این دوست گرامی کوتاه بیا نیست.
بخشی از مذاکرات من و گوگوش:
1: نیمه ی گم شده من چه کسی می تونه باشه...
2:اون کسی که خواستن اون با همه فرق داشته باشه ....
1و2:اون که از نهایت عشق منو با اسمم بخونه منو جزئی از وجودش یا خود خودش بدونه ...
خب. چون داره وارد بحثای خصوصی میشه سایر مذاکرات من و گوگوش تا اطلاع ثانوی سانسور میشه. اینکه کدوم 1 و کدوم 2 هستیم به خودمون مربوط میشه. جهان سومی های فضول. شما چی کار دارید ؟
خب. دیشب به پیشنهاد "ص" که در حقیقت برادر "ص" فوق الذکر حساب میشه فیلم "درخت گلابی " مهرجویی رو دیدم. خب نمی دونم چی بگم. امان از دست این پسـ... ولش. یه جمله ی باحال تو ذهنم مونده از یه نفر که یه مطلبی رو تو چلچراغ گذاشته بود. این جمله چنین چیزایی بود : اون موقع که دل پسرکان گردن دراز ِ ... را می بردیم. یا یه چنین چیزایی. خیلی به این فیلم میاد. حیف که اون جمله ی زیبا رو عینا حفظ نکردم. اما خداییش آدما هم حال و هوایی دارنا. گاهی میگم خوش به حال آدما . اما همیشه از اینکه آدم نیستم خوشحالم. فقط این شاخ و دمم گاهی دردساز میشه.
حالا امیدم به جمع ما اضافه شده و هی میگه : از تو گلخونه دنیا ... میون تک تک گل ها (تصحیح می کنم اسگل ها) ... قسمت ما هم در این بود ... یاسمین تو شدی گل ما.
من می گم امید جون ، داداش چرا دبه می کنی . قسمت چیه ؟ این عوام بازیا چیه درمیاری. میخوای ما رو دور بزنی؟
امید که بهش برخورده موبایلشو جواب میده ، میگه "میگی که یاری اما چه یاری یاری که با ما کاری نداری...ماه کمونی انگاری ....، ناز آسمونی انگاری...تو پرسه های عاشقی .... کوچه وفا رو چه کنم... عطر اون زلف سیاه پیش منه... برگ سبزه دل درویش منه......." . مردم این روزا چقدر فعالنا. من نمی دونم سازمان های حامی حقوق بشر در ایران چرا راه نمیفتن. میگیری که چی میگم؟
خب. فعلا بسه. ساعت شد 2 و من دلم می خواهد....می خواهد... چی می خواهد؟ به جبر جغرافیایی باید ماکارونی بخواهد. ه عشق نه چیز دیگه. فقط ماکارونی.
با ایزه! رخصت! داش هوپو 14:18 26 آذر 88
پ.ن. از اینکه با خوندن این مطلب مویرگ های چشماتون ترکید اعلام خرسندی میکنم.
نوع مطلب :گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
7:40 : بجای وارد شدن از در قدس خواستم از در پنجاه تومنی وارد شم و ضمنا در طی مسیر با دیدن دوستانی که از من لاغر و نحیف می ترسن ، و با کلی سلاح اومدن سراغمون عید دیدنی ، یه کم از اون خنده های شیطانی بکنم. سر در اصلی که بسته بود. نکته جالب تا این لحظه اینه که جلوی سر در رو تا چند متر این ور و اونور با بنر های بزرگ تبریک عید پوشوندن. یکی نیست بگه آخه تابلو ها نمی گین یکی مثه اینجانب دیشب ساعتای 7 - 8 شب از جلو سر در رد شد و دید که تازه دارید داربست می بندید و کلی فکر کرد که چرا؟ اینا باز چه کلکی می خوان بزنن؟ ضمنا دیروز طبق اخباری که علی (خان داداش محترمم) بهم داده نیروی انتظامی گویا قصد کرده به دانشجو ها گل بده. خب روزمونه دیگه! البته احتمالا اگه گل رو نگیری با زبان دیگری باهات صحبت می کنند. داخل دانشگاهم کههنوز خبری نیست. هممون منتظریم که البته می دانید انتظار امر شایسته ایست.
اینکه چرا دیشب زیر بارون من از اونجا رد می شدم و چه حال باحالی داشتم موضوعیه که به این پست مربوط نمیشه. اما این قدر خوب بود که همش دارم به دیشب فکر می کنم. 4- 5 تا اتفاق خوب داشت برام. شاید روزی پست شد.
سلام. الان 18 آذر. این 2 روز چه كه بر ما نگذشت.... واقعا فهمیدم وحشی یعنی چی. آخ! عكساشو می ذارم ببینید . خدا لعنتشون كنه. شنبه دوباره تحصن داریم.
نوع مطلب :گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
سلام. من حسین ، از اینجا یعنی سایت دانشگاه دارم حرف می زنم. پشت یه سیستمیم كه تا حالا دستم بهش نخورد بود. آخه تا چند روز پیش فقط مال ارشدا بود. می ترسیدم هیچ وقت دستم بهشون نخوره(در حقیقت هیچوقت به نشستن اینجا حتی فكر هم نكرده بودم. یعنی تا این حد.) ، شاید چون ارشد قبول.... . بماند. امروز خوشحالم نمی خوام خرابش كنم. از همین اول بگم ...مژده! نه اون مژده رو نمی گم منحرفا. یعنی یه خبری دارم . دوباره و دوباره و دوباره می خوام بنویسم. این خواست هیچ ربطی به این كه اخیرا دفتر مجله بودم و قراره همكاری هایی با هم داشته باشیم نیست. راستش از اینكه همش این جورپستایی بذارم خسته شدم. البته نوشتن یه حرفه تایپش یه حرف دیگس. وگرنه روزی n صفحه می نوشتم جون داداچ!

و اما در مورد ریست شدن آدما. خب منم تا این لحظه ظاهرا و طبیعتا آدم محسوب می شم و طبیعیه كه حق دارم هی تصمیم بگیرم. نمی دونم چم شده كه هر چیم كه خیلی داغونم اما قر تو كمرم فراوونه نمدونم كجا بریزم. (-همین جا... همین جا ... این جا میون سبزه ها ... .) لذا تصمیم فرمودم كمی شادتر باشم و مرز های انزوا رو بیشتر بشكنم و البته بیشتر شخصی تر و پیچیده تر بشم. یعنی می خوام بیشتر خودمو share كنم .هرچند ناگفته ها هم فراوان. كه گفتن گوش خواهد و هیچ عاقل و جاهل نیست كه بشنود.
دلم می خواد دوباره مجموعه هوسیپی ها رو ادامه بدم و تمام مجموعه ها دیگه رو كه شاید اسم بعضیاشونو هنوز تو موضوعات وبلاگم نذاشتم. مثل مهندس ژورنالیست كوچك یا خز نوشته های عاشقانه (كه خیلی دوس دارم زودتر نوشتنشو شرو كنم. )
اما احتمالا همه ی این كارا تا 19 آذر انجام نمیشه. من فهمیدم همیشه یه رابطه ای بین نیاز و حس من به انجام یه سری كار جدید و میان ترمام وجود داره . گرفتی؟
خبر دیگه اینكه احتمال به زودی یه دوست جدیدمو معرفی می كنم بهتون. البته اگه با ه دوست بشیم. اگه اصلا ببینمش. اگه اصلا وجود پیدا بكنه. اگه این دوستم یافت شه شاید دو روز آخر هفتم دیگه خیلی جهنم نباشه.
به امید امید ها و آرزوهای خوب برای هممون. ما رفتیم.
حسین ، پسری از دیوانگی...
9آذر 88 - 17:33
پ.ن. چند روز پیش تصمیم گرفته بودم اسم وبلاگمو از دیوانگی به بی خانمان تغییر بدم. وقتی از این تصمیما میگیرم هیچ حال خوبی ندارم.
الووووووو......
آخ داشت یادم می رفت انگار نه انگار كه این پستو به خاطر این یه قسمت كه یادم رفته بود بنویسمش گذاشتم:
ناتانائیل ، برایت از لحظه ها خواهم نوشت. از نیروی جادویی حضور لحظه ها خواهم گفت.از ارزش و قدرت لحظه ای از زندگی كه حتی توان نفی مرگ را نیز دارد. برایت خواهم سرود، ناتانائیل ، به گذشته و آینده بی اعتنا باش و دم را دوست بدار.چرا كه گذشته در «آن» میمیرد و آینده هم در حسرت رسیدن به حال است. پس برای اینكه در ترس از مرگ و در حسرت به سر نبریم ، باید در حضور لحظه هایمان با تمام عشق زندگی كنیم.
مائده های زمینی ، آندره ژید ، ترجمه جلال آل احمد / برگرفته از صفحه نوشته برباد شماره 367 چلچراغ.
این یعنی دوباره دیوانگی دوباره عشق دوباره خدا و كلی دوباره خصوصی تر D;
نوع مطلب :گه گاه پیش میاد دیگه ،
نوشته شده توسط:حسین
باز هم دختر پرتقالی .... یادم آمد هنوز قلب هایمان زیر یک آسمان می تپد. آسمان آبی آزاد خدایمان.
نوشته شده توسط:حسین
سلام. بالاخره اولین قدم در راه مهندس ژورنالیست شدن من تیك پلیس (take place) شد! اسكن می كنم می ذارمش همینجا. منتظرش باشید...!
ببخشید دیر شد. کلیک کنید اینجا.
نوع مطلب :دل نوشته ،
نوشته شده توسط:حسین
در خالی که به secret garden رولف لاولند دارم گوش می کنم باید ذهنمو از شنیدن صدای نکبت یه فیلم مزخرف که واقعا شایسته من نیست دور کنم. ترک یک آلبوم secret garden همون آهنگیه که شب خداحافظیمون با ع.ع. پخش شد. حالا همیشه به یادم می مونه. امروز دوباره دیدمش. شوخی کردن باهاش برام افتخاری بود.
الان من تو جاده هستم. الان روی یک صندلی نه چندان سهت در حالی که آرشه ویولن از تو هندزفریم میره تو گوشم اگه چشمامو از کاغذی که به لطف کورسوی یکی از بهترین رفیقام که خیلی باهاش رفاقت نمی کنم ،یعنی موبایلم ، روشن شده ، بردارم شب جلوم وایساده. و البته گاهی همراه با میخ های عمودی ای که منظره یکدست تاریکی رو خراب می کنن. اما یادم نره که همین میخ هاست که کلی آدمو دور هم جمع کرده. این فیلم لعنتی مسخره داره حالمو خراب می کنه. تمرکزمو و لذتومو به هم میریزه. تا وقتی تموم نشه نمی نویسم. فقط می گم لعنت و به خودمم کاملا حق می دم که امشب سلیقمو تحمیل کنم. فعلا به معشوق همیشگیم ، شب ، چشم می دوزم و قدرت موسیقی رو درک می کنم تا وقت نوشتن بشه. 20:52
21:01 ترک 1 رو گذاشتم رو تکرار. دلم می خواد از شب بگم. اما می ترسم با ناپخته نویسیم هرابش کنم. دلم نمیاد.
ببین چقدر زیباست... چند وقت پیش یه جمله تو چلچراغ خوندم که خیلی به دلم نشست. در مورد این بود که وقتی هدفون ها رو تو گوشت میذاری تو دنیای خودت فرو میری . یک دنیای کاملا شخصی یا شایدم کاملا جدا. حالا تو این دنیای جدا و متفاوت با همیشه ، همه چی ایده آله. به نظرم شب بهترین وسیله برای عینی تر کردن این دنیامه. شب ، آرام ، پرابهت و ترسناکه. در عین حال که دوسش دارم باید باهاش بجنگم برای بیاری شاید ، برای عشق شاید. تنهایی تو شب قشنگ تره. غم تو شب امن تره. نمی خوام بنویسم. ولم کن حسین. 21:11
*** اینا رو تو اتوبوس نوشتم. حالا که دارم تایپ می کنم می خوام یه ذره و فقط یه ذره از حرفای دهکده ی ممنوعه ای (!) بزنم. دلم میخواد بگم که از خودم دارم می ترسم . بگم که یه جورای ناجوری شدم. یه زمان شعارم "عشق ، خدا ، پیشرفت" بود. هنوز بگردم می تونم مدارکشو پیدا کنم که چند بار نوشتم زندگی من در این سه کلمه خلاصه میشه. اما خدا رو که هرروز به روز بعد میسپرم ، پیشرفت که فقط یه لاف بزرگه و عشق هم که... . یه زمان عاشق بودم. حالا تظاهر می کنم. حتی گاهی تظاهر هم نمی کنم. یه زمان زهیر که می خوندم می مردم اما حالا چی. گاهی به بعضی دوستام می گم از بس یه سری حرفارو برا این وجود مسخره تعریف کردم باورشون کردم. من باز هم نگرانم. من چند وقتیه نگران خودمم. من چند وقتیه خودمو اذیت کردم. خودمو خراب کردم. حالا تعمیر میشم یا نه خدا می دونه. من نگرانم. من ناراحتم. شوخی هم ندارم. از تظاهر خسته شدم. خدا یا تقصیر منه؟ خودت می دونی که نیست. اونایی رو که نوشتم پاک کردم. آره تقصیر منه. از بس که خرم. ولی بازم می دونم وقتی از خواب پا شم می گم من کم نمیارم. چون نمیارم. باید یه کم خودمو جراحی کنم. هرچه زودتر و شدیدتر. نمی دونم چه رابطه ای هست بین نباز من به مطالعه غیر درسی و امتحانام!. هرچند آخر فیلم کتاب قانون نوشته بود که عشق دفتر ندارد یا چنین چیزی.

لطفا آدم شوم. این شعر جدیدمه. البته هنوز اون شعار 3 کلمه ایه هستا.
****
بابا اومد سراغم .................پشت در که رسیدم کلی ذوق کردم............... حالا هم باید برم رختخوابمو بگیرم بغل. فقط 2 شب مال منه. فقط.
3:18 بامداد21آذر- با سیستم خودم قربونش برم.
سفر به خانه آزاد شده ، سید ابراهیم نبوی / نه هرکسی سبز بودن داند...نه هرکه داند تواند. دوشنبه 19 بهمن 1388
از همین حالا به فکر آینده ی پدر و مادرتان باشید / سبز موندن چه خوبه.... چهارشنبه 14 بهمن 1388
بالاخره کوله بارم را می بندم...حتی اگر تنها / دوباره حس سبز روییدن دارم. شنبه 10 بهمن 1388
بار دیگر تکرار روزهای امتحان و من / امتحانات با خودکار سبز! پنجشنبه 24 دی 1388
یه تلقین ساده / ما جنبش سبزیم و طرفدار حسینیم...با میرحسینیم... پنجشنبه 17 دی 1388
هیچ دقت كرده بودی؟ /سبز رنگ همه ماست یکشنبه 13 دی 1388
عنوانی برای این زهیر نوشته ندارم/ قیام سبز عاشورا تا ابد جاودان است یکشنبه 6 دی 1388
دلم می خواد سینه بزنم.... / یا حسین سبز! شنبه 5 دی 1388
داستان کوتاه : به همین سادگی / سبزم و خرسند از این سبزی پنجشنبه 3 دی 1388
یلدانامه / مچبند های سبزمان را محكم تر كنیم.... سه شنبه 1 دی 1388
عنوانی برای این همه سیاهی نمی تونم انتخاب کنم/ سبز سبز بازم سبز بازم سبز تا همیشه یکشنبه 29 آذر 1388
ازدواج چیز خوبیست / سبز تر از همیشه هستیم تا بهار شنبه 28 آذر 1388
هویژورینوشت /سبزی ما از خداست پنجشنبه 26 آذر 1388
...... /...سبز ..... شنبه 21 آذر 1388
اینجا 16 آذر - گزارش چند لحظه به چند لحظه / سبز که هستیم امیدورم زنده هم بمانیم! دوشنبه 16 آذر 1388
روزی كه دوباره ریست بشوم... / سبز ماندیم. دیگه بحثم نداره! دوشنبه 9 آذر 1388
ما بیشماریم.... / سبز می مانیم. یکشنبه 1 آذر 1388
اولین قدم... / دیدی گفتم سبز می مانیم... چهارشنبه 27 آبان 1388
پست بین راهی / سبز سبز بازم سبز پنجشنبه 21 آبان 1388
بازهم به چاپ نرسید /سبزسبزسبز چهارشنبه 20 آبان 1388
مردی به نام "علی" / سبز می مانیم علی آقا! شنبه 16 آبان 1388
تنهایی/سبز ... سبز ... بازم سبز شنبه 16 آبان 1388
به مناسبت 13 آبان / مگر شك دارید كه سبز می مانیم چهارشنبه 13 آبان 1388
تعطیلی های لعنتی.../سبز می مانیم.... پنجشنبه 7 آبان 1388
لیست آخرین پستها
هویژورینوشت
(3)
سیاست
(23)
دل نوشته
(28)
طنز نوشته ها
(11)
هوسیپی ها (مجموعه دنباله دار)
(5)
داستان کوتاه
(4)
گه گاه پیش میاد دیگه
(35)
معرفی و نقد كتاب
(4)
منم گاهی جدی میشم
(12)
برانگیزنده احساس
(7)
گاهی از عشق بنویس...(مجموعه دنباله دار)
(1)
بازگشت به قداست از دست رفته (مجموعه دنباله دار)
(2)
چیزهای جالب دنیا...(مجموعه دنباله دار)
(0)
- پیشنهاد های ویژه من:
- باشگاه دانشجویی خفن اندیشان خفن گرا (باشگاه چلچراغی ها)
- زنانگی (شهرزاد همتی)
- سید ابراهیم نبوی
- مسعود بهنود
- وبلاگ دوستانم:
- خاله خاتون
- سپید و سیاه (دست نوشته های علیرضا عاشوری)
- واگویه (الهام - دختر پرتقالی)
- زمینیها (وبلاگ خواهر هوپو)
- یادداشت های خصوصی یک دیوانه(آرمان رشیدی)
- sarolina (كاوه مرادی)
- صنایع های نصیر
- درفش کاویانی (پارسا)
- سرزمین بی حصار (طنین)
- بچه های چلچراغ:
- خواب بزرگ- سروش روحبخش
- ابرک شلوار پوش (سجاد صاحبان زند)
- توكا نیستانی
- سزارین (نیما دهقانی)
- همه پیوندها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- بازدید ماه قبل :
- تعداد نویسندگان :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بازدید :
- آخرین بروز رسانی :


